تبليغاتX
صفحات انتظار در فراق گل نرگس

ويژگي اهل دنيا در حديث معراج: 1-زياد مي‌خوابند -:-:-:- 2-زياد مي‌خندند -:-:-:- 3-زياد مي‌خورند -:-:-:- 4-زياد خشمگين مي‌شوند -:-:-:- 5-کمتر راضي مي‌شوند -:-:-:- 6-از کساني که نسبت به آنها اسائۀ ادب کرده‌اند عذرخواهي نمي‌کنند -:-:-:- 7-اگر کسي از آنها عذرخواهي نمود، عذر او را نمي‌پذيرند -:-:-:- 8-هنگام اطاعت کسل و بي‌نشاط‌ند -:-:-:- 9-هنگام معصيت شجاع و جسورند -:-:-:- 10-آرزوهاي طول و دراز دارند، در حاليکه مدت عمر آنها کوتاه، و اجل آنها نزديک است -:-:-:- 11-محاسبۀ نفس ندارند -:-:-:- 12-کمتر فکر مي‌کنند -:-:-:- 13-زياد سخن مي‌گويند -:-:-:- 14-کمتر مي‌ترسند -:-:-:- 15-هنگام غذا بيش از حد شادمان مي‌شوند -:-:-:- 16-در نعمت‌ها اهل شکر نيستند -:-:-:- 17-در بلاها صبر نمي‌کنند -:-:-:- 18-خوبي‌هاي زياد مردم را با ديد حقارت مي‌نگرند -:-:-:- 19-حتّي نسبت به کارهايي که انجام نداده‌اند، ادّعا دارند -:-:-:- 20-آنچه را که ندارند، ادّعا مي‌کنند -:-:-:- 21-دائم از بدي‌هاي مردم سخن مي‌گويند. ....::::دعاي حضرت فاطمه زهرا در تعقيب نماز عشا::::..... «بارالها رحم کن زمين‌خوردنم را هنگام مرگ، و فراق دوستان و تنهايي‌ام را هنگام جاي گرفتن در قبر، و غربتم را در روز قيامت، و نيازم را در آن‌هنگام که براي حسابرسي در پيشگاهت قرار مي گيرم.»
پنجشنبه 15 دی1384
سر فصل سی ام از صفحات انتظار

  ...........

از كنار جدول خيابان شلوغ ِ پرسروصدایی به آرامي درحال رد شدن بودم گاهي اوقات به تكه سنگهاي كوچكي كه جلوي پايم بود ضربه اي ميزدم
ترافيك سنگيني در خيابان چادر زده بود و آدمهاي گنگ يادشان رفته بود دست خود را ار روي بوق اتومبيل خود بردارند
آنقدر هياهو و صداي گوش خراش ماشينهاي وحشي زياد بود كه گمانم اگر منادي از آسمان فرياد ميزد
الا يا اهل العالم قد ظهر المهدي……
كسي صدايش را نميشنيد
پيراهن سفيدم رنگ باخته بود و منواكسيد كربن به ريه هايه من حمله كرده بود
چند قدم جلوتر پسر بچه اي يك دسته گل نرگس به دست گرفته بود و داد ميزد فقط 100تومان
جلوتر جواني قد بلند با موهاي ژوليده پك سنگيني به سيگارش ميزد و چند
لنگ را بالا و پائين ميبرد و هر از گاهي شيشه ماشيني پائين ميرفت و قيمت ميگرفت لنگ فروش ميگفت:
500تومان خريداري!!!!!!!
احساس كپك زده كسي براي التماس پسرك گل فروش نگاهي خرج نميكرد
قطره هاي اشك پسر بچه

گلهاي نرگس را تازه نگه داشته بود ولي توجه اي نبود

انگشت سبابه خود را باز نگه داشته بود و شكل نمادين عدد يك را نشان ميداد و ميگفت:

((((((((((ترو خدا فقط يك شاخه!!!!!!!!!))))))))))

ای گل نرگس........ 

نگاههاي سرد و بي حس آدم نماهاي داخل خيابان مرا به ياد شعر معروف شاعر بزرگوار مشيري انداخت
آدميت مرده بود گرچه آدم زنده بود
قصد كردم گلهاي پسر بچه را بخرم ميخواستم طفلك معصوم را خوشحال كنم خواستم صدايش كنم ولي بغض غريبي گلويم را بسته بود به سمتش حركت كردم ولي اتوبوس و ميني بوس ريز درشت كوچك و بزرگ امان نميدادن كه از خيابان رد شوم حيران و سرگردان در ميان دود، صدا و ماشين غرق در افكارخود بودم كه اتوموبيلي قرمز رنگ از روي چاله گندآبي كه كنارم بود عبور كرد و سرتا پاي مرا به گند كشيد غضبناك با صداي بلند فرياد زدم مگر كوري كثافت !!! به خودم پوز خندي زدم و گفتم من صداي
خودم را نميشنوم تا چه برسد .........
وقتي سرم را برگرداندم ديدم جواني كوتاه قامت با محاسني طلايي رنگ و زيبا به هر ماشيني كه ميرسد
شاخه اي گل نرگس هديه ميكند و ميگويد براي سلامتي گل نرگس صلوات بفرستيد
او تمام گلها را خريده بود ومن.............................
 
 
 
چند خيابان بالاتر دست هاي كودكي سرمازده در انتظار محبتي ديگر نرگسهايش را بالا گرفته بود. اري....
 گلهاي نرگس منتظرند. نمي خواهم اين بار هم عقب بمانم........ 

 
نوشته شده توسط yamahdiiiii
 
+ نگاشته شده در 17:29 توسط عبد عاصی.