
«بسم رب المهدی المنتظر»
خبر به گوش علامۀ حلّی رسید که یه نفر از دشمنان و معاندین اهل بیت (علیهمالسلام) کتابی نوشته و در اون اهانتهایی به مقام مقدس اهل بیت (علیهمالسلام) کرده....
علامۀ حلّی سینه سپر کرده و در کمین، یه دفعه ناراحت شد و یه نفر رو فرستاد تا کتاب رو بدست بیارن. اونم کتاب خطیای که به کسی نمیدنش. خلاصه با زحمت زیادی کتاب به دست علامه رسید و قرار شد یک شب کتاب به امانت پیشش باشه و صبح به صاحبش برش گردونن.
وقتی کتاب رو دستش گرفت دید در رذالت و عداوت اهل بیت (علیهمالسلام) غوغا شده....
علامه با خودش گفت: من اجازه نمیدم زنده باشم و کسی در حیات من با نوک قلم شکستش اینطوری بنویسه!
اگه بخوام کتابی در ردّ این سخنان بنویسم باید این کتاب پیشم باشه! ولی صبح میخوان ببرنش...
بعد گفت خوبه از روش بنویسم تا وقتی کتاب رو تحویل دادم متنش رو داشته باشم....
تند تند علامه مشغول نوشتن شد.
- چهار ساعت هی نوشتم و هی نوشتم. دیدم دستم خسته شد. چشمم هم خیلی خسته شد.
یه مقدار قهوه درست کردم تا بلکه خواب از سرم بپره.
یه وقت دیدم از پلههای خونم عربی اومد بالا !
به من سلام کرد و نشست.
با خودم گفتم ببین امشب که اینقدر وقتم کمه، امشب برام مهمون اومده. منم عرب و مهموندار و مهموننواز!
یههو دیدم جوون عرب بهم گفت: علامۀ حلّی چی چی مینویسی؟
گفتم کتابی هست، دارم از روش مینویسم.
صدا زد: علامۀ حلّی مثل اینکه دستات خسته شده. چشماتم میسوزه. حق داری خب خوابت میاد.
بده من کمکت کنم. برات بنویسم.
گفتم: اقاجان شما به کار ما آخوندا وارد نیستی!
این کتابی که دارم از روش مینویسم، از نظر جملهبندی و برنامه باید مرتب باشه.
گفت: یه خط بده برات بنویسم، ببین بلدم یا نه!
یه خط نوشت، دیدم چقدر زیبا و به جا نوشت!
مرد عرب گفت: از این خطی که الان نوشتم بهترم میتونم بنویسمها !
دیدم یه خطی نوشت بهتر از اون خط اول!
گفت: اما باز بهتر از اونا هم میتونم بنویسم!
دیدم یه خط دیگه نوشت بهتر از اون قبلیها!
مرد عرب گفت: علامّه بگیر بخواب!
منم خوابیدم........
یه وقت بیدار شدم، دیدم هوا روشن شده! صبح شده و عربه هم نیست!
دو تا ناراحتی برام پیش اومد. یکی اینکه مهموننوازی نکردم و مهمونم هم رفت. دوم اینکه کتاب هم موند و ننوشتمش. لابد این عرب هم یه صفحه نوشت و رفت!
اومدم ده صفحه رو ورق زدم، دیدم نوشته!
پنجاه صفحه رو ورق زدم دیدم نوشته!
صد صفحه ورق زدم دیدم نوشته!!!
خط آخر رو با اوّل کتاب تطبیق دادم، دیدم همه رو اون نوشته!
بعد دیدم آخر کتاب یه امضای کوچولو کرده، نوشته حجة بن الحسن....
(برگرفته از سخنرانی آیتالله ناصری)
min.jpg)
برای مشاهدۀ عکس در اندازۀ واقعی اینجا کیلیک کنید.
گل نرگس فدای رنگ و بویت نصیبم کی شود دیدار رویت؟
گل نرگـــس تو که زیبـاترینی میان هر دو عالم بهــترینی
گل نــرگـــس تو که مـَهد وفایی نــگار دلــربا و با صـــفایی
گل نرگــس مکن تو نا اُمیدم که عمرم داده و مِهرَت خریدم
به دل دارم امید، تا زنده هستم رسد بر دامن مـهر تو، دستم
هرکی به شما خدمت کنه کمکش میکنید. هر کی براتون قدم برداره بهش سر میزنین. آقاجون یعنی میشه ما هم دستمون به دامان شما برسه!؟؟
چشمتون به ظهور مولامون روشن و منوّر إنشاءالله
التماس دعا
«اللهم عجل لوليک الفرج و العافية و النصر»
