
«بسم رب الحسين...»
امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) فرمودند: هرجا روضۀ عمویم عباس خوانده شود، من نیز حضور مییابم....
السلام علیک یا اباعبدالله
السلام علیک یا ابالفضل العباس
السلام علیکم یا اهل بیت النبوة
(علیه و علیهم السلام)
آمد آن عبّاس میر صادقان
وان عَلمدار سپاه عاشقان
از تَف عشق و عطش بریان شده
شاه دین بر حال او گریان شده
چشم از جانِ جهانی دوخته
از برادر عاشقی آموخته
هرکه را باشد حسن استاد عشق
لاجرم داده به کلی داد عشق
میزد از عشــــق برادر یکتنه
خویشــتن از مِیسَره بر مِیمَنه
دشمنان را از یَمین و از یَسار
مرتضیوار او همی زد ذوالفقار
کافــری ناگــــــــه در آمـد از قَفا
دست راست او بکرد از تــــن جــدا
گفت ای دست، فِتادی خوش بیفت
تیغ بر دست دیگر داد و گفت
آمدم تا سر ببازم، دست چیست؟
مَست کز سیلی گریزد، مست نیست!
این بگفت و بیفُسوس و بیدریغ
آمد آن دست دگر بگرفت تیغ
مصطفی با مرتضی میگفت حین
بازوی عبّاس را اینک ببین
گفت حیدر با دو چشم تر به او
که کدامین بازویش را بینم بگو
بینم آن بازو که تیغ اندخته؟
یا خود آن بازو که تیغ افروخته؟
مصطفی و مرتضی گریان و زار
همچنان عبّاس گرم کارزار
کافر دیگر آمد از قَفا
کرد دست دیگرش از تن جدا
گفت گر منقطع دست از تنم
دست جان بر دامن وصلش زنم
میکنم بیدست من در خون شنا
در شنا کس نیست چون من آشنا
منّت ایزد را که اندر راهشاه
دست را دادم گرفتم دستگاه
آنچه گفتم تا بدین جا گفتنیست -:- مابقی بگذار که آن بنهُفتنیست
.jpg)
پس از قرنها دوباره آن روزی که آرزو میکردیم هرگز نرسد، رسید!
قافله، در راه کوفه و کوفیانش، به صحرایی که اسمش را کربلا میخواندند قدم نهاد...
اهالی این قافله چه میخواستند که میباید بهایی به این سنگینی بپردازند؟!
مگر کاروان از کوفیان چه میخواست، که در برابرش اینگونه قد عَلم کردند؟
نه! مگر کوفیان نبودند که از او یاری خواستند و به مهمانیاش خواندند؟
این بود رسم میهماننوازی...؟
چه شد آنها را؟ کودکان مهمان را که قرار بود بر سر سفرههاشان بنشانند، خارجی خواندند و تازیانهشان زدند و به اسارت بردند...؟
مگر رسم کوفه این بود که با شمشیر، مهمان از رَه رسیده را سیراب کنند...؟
آری... گویا رسم همین بود! همانها بودند که بر فرق عدالت، شمشیر نواختند و به زهر آراستندش!
لعنت بر آنها که جایگاه مهمان ندانستند...
لعنت بر آنها که بر کودکان یتیم غل و زنجیر کشیدند...
لعنت بر آنها که حرمت پسر پیمبرشان را نگاه نداشتند...
نفرین بر آنها که در برابر چشمان پدر، کودکش را با تیر سیراب کردند....
نفرین بر آنها که خیمۀ زنان و کودکان داغدیده را با آتش تسکین دادند....
امروز همان بود که العطش بیداد میکرد......
امروز همان بود که بهبوهۀ آتشش میخوانند........
امروز همان بود که فُرات از عرق شرمش جاری شد.......
هنوز فریاد العطش کودکان مهمان کربلاست، که مردمی را از پس سالیانی دراز، به عشق سیّد و سالارشان به خیابانها میکشاند؛ بر سر و سینه میکوبند و ناله سر میدهند؛ ذکرشان این است که «ما اهل کوفه نیستیم...»
اما باید بر خود نَهیب زنیم و بپرسیم: آیا واقعاً راست میگوییم؟؟؟
نکند باز هم تاریخ تکرار شود؟
نکند باز هم اماممان را بخوانیم و تنهایش بگذاریم؟
تنها؟! کاش در برابرش قد عَلم نکنیم.....
خدایا؛ ما را تسلیم خواست و مصلحت خود گردان؛
الها؛ یاریمان فرما تا آقا و اماممان را تنها مگذاریم و بیچون و چرا مریدش باشیم..........
عاشورایی راستین باشید و منتظر منتقمش...
التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج و العافية و النصر واجعلنا من انصاره و اعوانه و شيعته و المستشهيدن بين يديه
اللهم العن اول ظالم ظلم حقّ محمد ٍ و آل محمّدٍ و آخرَ تابعٍ لهُ علی ذالک
