
بسم رب المهدی*** بسم رب المنتظر
السلام علیک یا صاحب الزمان ادرکنی ادرکنی ادرکنی
مولای من...
اقای من....
محبوب دلم...
تویی تنها امید و پناهم در این سکوت وحشت بار زمانه پراشوب...
…تویی تنها بهانه ام برای نگاشتن
تویی تنها پرتو نور ایمان بر دلهای چرکین سیاه اندود...
سلام علی ال یاسین...
مولای من ...
می دانم به این دیر خراب ابادی که مامن گاهمان شده است, عادت کرده ایم.
می دانم از بس لذت مناجات را نچشیده ایم به این محرمات زندگی مان به دید لذت می نگریم.
می دانم که میمون صفتان و سگ بازان بسیار شده اند.
می دانم که هر ناپسندی را, لباس دین به تن کرده ایم و خودمان را در فریب گاه شیطانان محبوس
کرده ایم.
می دانم که دیگر از طولانی بودن زمستان و نیامدن بهار دلتنگ نمی شویم.
محبوب دلم...
همه این پلیدیها را در خودم دوچندان می بینم. می دانم که به اسم اسلام و دین, همه مسلمانان را در
بهشت برزخی شان, ازار می دهیم. می دانم که عابرو از خویش برده ایم و ذره ای شرمگین و خجل
نمی گردیم. می دانم که تو را فراموش کرده ایم...
اما مولای من...
هرچند طعم وصال و پاکیها برایمان بیگانه شده است, اما به امید امدنت, لحظه های شبانگاهی
انتظارمان را به اشک دیده ابیاری می کنیم.
به امید رهایی از این قفس"من" سحرگاهان ادینه, ندبه می کنیم و العجل می خوانیم.
به امید امدن بهار, زمستان تاریک را هرازچندگاهی لعن و نفرین می کنیم.
مولا جان...
از ما مسلمانان شیعه نما در گذر... از ما جماعت میلیونی مسلمان در گذر, که در این هزار و
صد و هفتاد و یک سال انتظار, حتی 313 یاور هم برایت نپرورانده ایم...
مولای من...
از هر زاویه ای که به خودمان می نگرم, جز شرم و خجلت از روی ماهت هیچ نمی یابم...
نمی دانم
چگونه ادعای امدنت را داریم... نمی دانم چگونه شکوه و گلایه از نبودنت می کنیم و از درون
خویش غافلیم... نمی دانم چگونه می توانیم شاد باشیم و لبخند بزنیم, در حالیکه مجال لحظه ای
لبخند زدن را,
به وجود مبارکت نمی دهیم... نمی دانم چگونه در این غفلت خود خواب رفته ایم که صاعقه های
فریاد
هم نمی توانند بیدارمان کنند...
ایا کویر دلهایمان به این اندازه تاریک و سرد بود, که هر روزنه نوری را که به ان می تابید, خفه کرده ایم؟؟؟
مولای من...
مبادا از ما دلگیر شوی... مبادا از اعمالمان شکایت به خدا بری... مبادا از ندبه های ما روی
برگردانی...
که ما بیچاره ایییییییییییییییییم...
مبادا اشکهای بی حاصلمان را به حال خود واگذاری... مبادا ما را در این برهوت و تاریکی
دلهایمان, تنها گذاری...
مهدیااااااااا....
مبادا ما را به حال خودمان واگذاری... مبادا از دعاهایی که در حق وجود ناسپاسمان می کنی, و
بی توجهی ما را نظاره گری, دلگیر شوی...
مولای من...
در همه این طوفانهای خشمگین دوستت دارم...
در همه این سخنهای من بودن, فقط تو را دارم...
می گویند این تپیدن ها, در فراق تو نیست...
می گویند این دلنوشته ها, برای تو نیست...
می گویند این قطرات اشک, دروغ و تظاهری بیش نیست...
می گویند...
اما مولای من, در همه این غفلت ها و ظلمت ها, که برای خود ساخته ایم, جز وجود پاکت هیچ
نداریم...
مولا جان... مگر می شود این اشکهای روان برای تو نباشد؟ ایا پاکتر از اشک چیز دیگری سراغ
دارند؟
ایا دروغ و دغل های زندگی مان, بدین جا رسیده است که, اشکهای معصوم و پاک را نیز, فدای
اعمال نابخردانه خویش کرده ایم؟
اگر این تپیدن برای تو نیست, چرا با نام تو خون می گرید؟ اگر این دلنوشته ها برای تو نیست, چرا
بغض قلم, جز برای تو نمی شکند؟
اگر این عهد و ندبه از برای تو نیست پس چرا جز تو هیچ نمی خواهم؟
مولا جان از من و ما خسته شده ام... از دوریت به تنگ امده ام... از این زمستان سرد و طولانی
به
جان امده ام... از این همه سعی در فراموش کردنت خسته شده ام...
مولا جان بیا… محبوبم بیا… مهدیا بیا…
اللهم عجل لولیک الفرج یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان منتظر سلام...
بابت تاخیر در سرفصل چهاردهم از همه دوستان همراه معذرت می خواهم. راستش اپدیت کردن این سر
فصل به خاطر اسمی که داشت برام کار خیلی سختی بود. دلم می خواست این سرفصل یه بوی قشنگ بده.
یه دلنوشته خوب باشه تا حرف همه دلداده ها توش باشه. دلم می خواست لایق عدد چهارده باشه...
چهارده یعنی عشق. چهارده یعنی بوی بهشت. چهارده یعنی معصوم. چهارده یعنی مظلوم. چهارده به پاکیه عشق و به قداست انتظار. چهارده به سرخیه خون و به زلالی اب. چهارده یعنی وجود...
اما هر کاری کردم فایده نداشت. هر کاری کردم نتونستم لغتی رو پیدا کنم تا بتونه معنیش کنه. هر کاری
کردم هیچ اوایی نتونست فریادش بزنه, جز...
جز نام مبارکت مهدی جان...
مهدیا...
یا مهدی یا صاحب العصر و الزمان
بازم مثل همیشه اخرین کلام...
اللهم عجل لولیک الفرج
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی...
