
«بسم رب المهدی و بسم رب المنتظر»
مولای خوبم.....
گل نرگسم.....
پسر فاطمه سلام.....
یابن الحسن ..... مولا........
اقاجون کی می خواد این کوچه های انتظار بی در و پیکر تموم بشه؟
پس کِی می خوایم از کوچه پس کوچه های بن بست برسیم به منبع نور؟ تا کی همین طوری اواره و سرگردون تو دادو بیداد دنیا گم بشیم؟ تا کی می خوایم همین طوری بی تفاوت از کنارت رد بشیم و حتی یه سلام خشک و خالی هم ندیم؟ تا کی بدون تو سر کنیم؟؟؟؟؟
یا رب المهدی به حق المهدی اشف صدر المهدی به ظهور المهدی![]()

الوعده وفا....
ادامه مباحث علائم اخر الزمان!
61- مرد براى غرض دنيايى رياست مى طلبد و خود را به بدزبانى مشهور مى سازد تا از او بترسند وكارها را به او واگذاركنند.
62- نماز را سبك مى شمارند.
63- مرد مال بسيار دارد، ولى از وقتى كه آن را پيدا كرده زكات آن را نپرداخته است.
64- قبر مرده ها را مى شكافند و آن ها را مى آزارند وكفن هاى شان را مى فروشند.
65- آشوب بسيار مى شود.
66- مرد روز خود را به نشئه شراب به شب مى برد و شب را به مستى صبح مى كند.
67- با حيوانات عمل زشت انجام مى دهند.
68- حيوانات همديگر را مى درند.
69- مرد به مصلى مى رود، ولى چون بر مى گردد جامه در تن ندارد.
70- دل مردم سخت و چشمان شان خشك شده وياد خدا بر آنان سنگين مى آيد.
....
و این برگ همچنان ادامه دارد!

در سراب ادینه های با تو بودن،
در کوچه پس کوچه های بن بست انتظار،
در هیاهوی سکوت بر غروب نشسته،
در هوای نمناک دیدگان،
بر حاشیه کوچه ها، گل های قشنگی روئیده بود...
کوی حال و هوای عجیبی داشت، عطر نرگس در میان نسیم ، بین دیواره ها می پیچید...
ولی،...........
عابران چه بی تفاوت از کنار گلها میگذشتند
بعضی حتی چنان بهت زده از میانش رد میشدند،
که کوچک ترین توجهی به صدای شکستن ساقه اش بر زیر پایشان نمیدادند.
دلم با شنیدن شکستن شاخه ای شکست،
به زحمت خود را به کناری رساندم....
پیرمردی را دیدم که به گوشه ای خیره شده بود،
گویی رهگذری از پس سالیانی دراز ،
هنوز به دنبال گمگشته اش، ارام ارام در کوچه ها قدم می نهاد...
راهش را گم کرده بود، به هر کویی سرک میکشید
یار گمگشته اش را می جست
از همه سراغش را میگرفت،
بر سر هر کوچه نشانی میکشید،
تا بلکه یار سفر کرده اش، ردپایش را ببیند
تا بلکه، روزی، جایی، سرایی، وعده گاهش را باز جوید....
................
همانجا بر دیواره های انتظار نوشته هایی دیدم....
نوشته هایی که هنوز از پس سالیان بر سر در کوچه ها مانده بود...
گرد و غبار نشسته و رهگذارن بی خیال.... دل دیواره را سوزانده بود...،
در این هنگامه عجیب،
به ناگه اشک از چشمان پیرمرد جاری شد.......
بارانی بود که بی اختیار می بارید.
کم کم رهگذران تعجب کردند!
در میان باور های متعجب عابران،
سر به زیر افکنده بود...،
با اخرین قطره اشکی که بر زمین نشست،
در میان نگاه های خیره بر او،
به راهش ادامه داد و از نظر ها دور شد...! جمعیت هم کم کم متفرق شدند!
خود را به مکانی که پیرمرد خیره شده بود رسانیدم...
بر همان دیواره تکیه کردم،
گردش را را با دستانم کنار زدم، با رنگی به سرخی خون،
رمز و راز هایی نگاشته بود. از بنی هاشم و در و دیوار گفته بود....
از فدک و اتش زدن درب خانه ها نوشته بود....
با سوز عجیبی حک شده بود،
به حدی که دل دیوار از تب آهش شکافته بود....
سر به زیر افکندم و به نقطه فرود اشک های پیرمرد خیره شدم...،
با حیرت دیدم در مکان اشک های پیرمرد بوته ای جدید از نرگس بر حاشیه دیوار روئیده است....
آری کوی عطر منتظران گل نرگس میداد که هر سال با یاد یاس نیلی بر سر کویش گرد هم می امدند....
با اشک دیدگان و در میان باورهای ناباور،
روزهای انتظار اینچنین یک به یک سپری میشد ....،
اما چه حیف که بعضی انرا نمیدیدند و بی تفاوت از کنارش رد میشدند.......
و اینگونه سالیان بر هم میگذشت و بوته بوته نرگس بر حاشیه جاده انتظار میروئید.....!
اما باز هم در میان دیدگان حیرت زده عابران!
آه........................
التماس دعا ![]()
