تبليغاتX
صفحات انتظار در فراق گل نرگس

ويژگي اهل دنيا در حديث معراج:             1-زياد مي خوابند            2-زياد مي خندند            3-زياد مي خورند            4-زياد خشمگين ميشوند            5-کمتر راضي ميشوند            6-از کساني که نسبت به انها اسائه ادب کرده اند عذر خواهي نمي کنند            7-اگر کسي از انها عذر خواهي نمود عذر او را نمي پذيرند            8-هنگام اطاعت کسل و بي نشاط اند            9-هنگام معصيت شجاع و جسورند            10-ارزوهاي طول و دراز دارند در حاليکه مدت عمر انها کوتاه و اجل انها نزديک است            11-محاسبه نفس ندارند            12-کمتر فکر ميکنند            13-زياد سخن مي گويند            14-کمتر مي ترسند            15-هنگام غذا بيش از حد شادمان ميشوند            16-در نعمتها اهل شکر نيستند            17-در بلاها صبر نمي کنند            18-خوبيهاي زياد مردم را با ديد حقارت مي نگرند            19-حتي نسبت به کارهايي که انجام نداده اند ادعا دارند            20-انچه را که ندارندد ادعا ميکنند            21-دائم از بديهاي مردم سخن ميگويند                 ....::::دعاي حضرت فاطمه زهرا در تعقيب نماز عشا::::.....             ...:::بارالها رحم کن زمين خوردنم را هنگام مرگ            وفراق دوستان و تنهايي ام را هنگام جاي گرفتن در قبر             وغربتم را در روز قيامت             ونيازم را در ان هنگام که براي حسابرسي در پيشگاهت قرار مي گيرم::::..
جمعه 31 خرداد1387
هفتۀ سی و سوم (عشق...!)

«بسم رب المهدی المنتظر»

دلم میخواد عاشق بشم. عاشق یه آدم خوب! یه دوست خوب! یه کسی که وفادار باشه.

 کسیکه منو دوست داشته باشه. به خاطر خودم دوسم داشته باشه نه به خاطر نیازی که بهم داره!

دوست دارم کسی باشه که همیشه به یادم باشه. در همه حال بهم فکر کنه! لحظه‌ای فراموشم نکنه!

یه دوستی پاک! یه دوستی صاف و زلال!

دوست دارم کسی رو داشته باشم که امین و امانتدار باشه. کسیکه وقتی دردهای دلمو بهش میگم، مطمئن باشم کلید صندوقچۀ اسرارمون برای همیشه بین خودمون باقی می‌مونه...

دوستی که اگه اشتباهی کردم منو ببخشه و نخواد سرم تلافی کنه!

کسی‌که هیچ‌وقت بهم خیانت نکنه...

کسی‌که کمکم کنه! آرومم کنه! قرار دل بی‌قرارم باشه!

* * *

تا حالا شما هم تو رویاهاتون، دنبال هچنین معشوقی گشتین؟

همۀ ما دوست داریم عاشقانه زندگی کنیم. دوست داریم یه معشوق این‌چنینی داشته باشم.

به نظرتون واقعاً همچین کسی تو دنیای پرهیاهوی امروز ما وجود داره؟!

جواب شما کدوم یکی از ایناست؟

حتماً وجود داره!!
نه محاله همچین کسی وجود داشته باشه!
اگرم باشه همۀ این چیزا رو با هم نداره!
این چیزا فقط تو قصه‌هاست!

من میخوام بگم یه همچین شخصی وجود داره. یه کسی که علاوه بر این‌ها، خیلی چیزای خوب دیگه رو هم در خودش داره. کسیکه ما رو خیلی دوست داره و از دور شاهد کارامونه. ولی ما اصلاً بهش توجه نمی‌کنیم و نمی‌بینیمش!

آیا واقعاً حیف نیست یه شخصی در کنارمون باشه که همۀ خصلت‌های خوب برای دوستی رو یه‌جا داشته باشه ولی ما باهاش دوست نشیم؟

آیا واقعاً حیف نیست یه کسی دور و برمون باشه که لایق عشق باشه ولی عاشقش نشیم؟

چرا به همچین کسی توجه نمیکنیم و تو دنیای ماشینیِ خودمون غرق شدیم؟

همۀ اینا به خاطر اینه که ما نمی‌شناسیمش. اگه واقعاً شناخته بودیمش، حق‌شو اَدا می‌کردیم ولی ماها غافلیم. حتی سعی نمی‌کنیم دنبالش بگردیم! حتی سعی نمی‌کنیم بشناسیمش...

بیاین به هم قول بدیم و سعی کنیم معشوق‌مون رو بشناسیم...

عشق مانند هواست.. تو نفس هایت را قدری جانانه بکش....

در کتاب «کمال‌الدین و تمام‌النعمه» شیخ صدوق اومده: ایمان هیچ مؤمنی درست نیست، مگه اینکه اون چیزی رو که بهش ایمان داره خوب بشناسه! بدونه و بهش آگاه باشه.

به نظر شما، ما چقدر امام زمان خودمون (عج) رو میشناسیم و ایمان‌مون تا چه حد از روی شناخته؟

اسم آقا چیه؟ متولد سال چنده؟ سال چند غیبت کرده و تولدش چه روز و چه ماهیه؟ اسم مادرشون چیه و  اووووووووووه.... خیلی از این اطلاعات شناسنامه‌ای!

وای ما چقدر خوبیم! چه خوب امام‌ زمان‌مون رو می‌شناسیم!!

به نظر شما این اطلاعات‌ و این شناخت‌ها چقدر واقعیه؟ اگه از ما بپرسن امام زمانت کیه که اَمان زمین و زمانه چی جواب میدیم؟ اگه بپرسن کیه که جانشین و حجت خدا بر روی زمینه، چی جواب میدیم؟

میشه دربرابر این سوالات جواب بدیم، امام زمان ما متولد کدوم شهر و کدوم ساله؟ واقعاً بهمون نمی‌خندن!؟

اولین وظیفه‌ای که تو کتاب‌ها و... برای منتظرین واقعی آوردن، همین شناخته. شناخت!

یعنی اولین وظیفۀ ما نسبت به حضرت اینه که خوب حضرت رو بشناسیم. وقتی شناختیم و جایگاه والاشون رو درک کردیم، خود به خود مطیع فرمان‌شون میشیم. عاشق‌شون میشیم و میشیم یه منتظر واقعی!

آقاجون.... کمک‌مون کن بشناسیمت! باورت کنیم! بهت ایمان داشته باشیم.....

گل نرگسم.... کمک کن دوستت داشته باشم......

التماس دعا

العجل العجل یا مولای یا صاحب العصر و الزمان

اللهم عجل لوليک الفرج

+ نگاشته شده در 17:49 توسط عبد عاصی.
جمعه 10 خرداد1387
هفتۀ سی‌ام... (شکیبایی...)

«بسم رب المهدی المنتظر»

سیدکریم محمودی در کوچۀ غریبان تهران، در منزل یکی از بازاری‌ها زندگی می‌کرد. آن بندۀ خدا (صاحب‌خانه) نمی‌دانست که مستأجرش چه انسان بزرگوار و بلندمرتبه‌ای است.

بعد از مدتی که سید در خونۀ اون نشست، صاحب‌خانه به او گفت: آقا سید کریم، با کمال معذرت اگر ممکن است منزل ما را تخلیه کنید؛ چراکه خودمان به آن نیازمندیم.

سید، چند روز مهلت خواست تا جایی را فراهم کند. اما به هر دری زد، جایی پیدا نکرد.

سرانجام کار به جایی رسید که صاحب‌خانه گفت: آقا سید! دیگر راضی نیستم در منزل من بمانی...

سید بزرگوار، با شنیدن این جمله به ناچار اثاث منزلش را جمع کرد و در گوشه‌ای از کوچه پرده‌ای کشید و در آن سرمای زمستان، کرسی گذاشت....

در این افکار غوطه‌ور بود که چه باید کرد؟!

ناگاه متوجه شد که امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نزدیک می‌آیند. سیدکریم به سوی حضرت رفت و عرض ارادت و ادب کرد.

آن حضرت پرسیدند: سیدکریم چه می‌کنی؟

سید گفت: سرورم خود می‌دانید....

حضرت فرمودند: دوستان ما باید در فراز و نشیب‌ها شکیبا باشند.

سید: آری سرورم! خاندان پیامبر در راه خدا رنج و فشار، آوراگی و شهادت و اسارت بسیار دیدند. اما خدای را سپاس که مصیبت کرایه‌نشینی ندیده‌اند تا در فصل زمستان از منزل رانده شوند.

حضرت تبسمی نمودند و فرمودند: آری! اما مهم نیست، نگران نباش، منزل درست می‌شود.

اینجا بود که حضرت از نظر سیدکریم دور شدند و سپس از نظر غایب شدند.

به فاصلۀ چند دقیقه، مرحوم حاج سیدمهدی خرّازی که از تجّار و خوبان تهران بود و اندکی هم با سیدکریم آشنا، سر رسید و بی‌درنگ منزلی را در بازارچۀ علی شهریاری برایش خرید و او را به خانۀ جدید برد!

منبع: کتاب رازهای جمعۀ موعود تدوین حاج زین‌العابدین غلام

نتیجۀ نهایی: اگر ما به دستورات دین‌مون عمل کنیم و مسلمون واقعی باشیم، حضرت خودشون به دیدارمون میان...........

ای گل نرگس ....

برای مشاهده و دانلود عکس در اندازه واقعی اینجا کیلیک کنید

بايد تمام حاشيه‌ها را رها کنم...

آقا اجازه هست شما را صدا کنم؟

اينجا کسي به فکر شما نيست! چاره نيست!

بايد که راه را، ز رفيقان جدا کنم!

شايد زياد رفته‌اي آقا !

چگونه من، با اين‌همه گذشتن ِآدينه، تا کنم؟

آنقدر جمعه رفت و خبر نيست از شما،

ماندم چگونه آمدنت را دعا کنم!؟

دل در قنوت بود و دو چشمم به خواب رفت...

بايد نمازهاي خودم را قضا کنم!

با شعر هم نمي‌شود از غربتت سرود...

آقا چگونه دِين خودم را اَدا کنم؟

 

بالاخره بعد از مدت‌ها آلبوم تصاویر و گالری عکس صفحات انتظار آغاز به کار کرد. برای مشاهدۀ عکس‌ها میتونید از منوی سمت راست اقدام کنید. اگر پیشنهاد و انتقادی در این زمینه داشته باشید خوشحال میشیم از تجربیات شما استفاده کنیم.

یا صاحب الزمان، یا بقیة الله.......

 

التماس دعا

العجل العجل یا مولای یا صاحب العصر و الزمان ادرکنی....

اللهم عجل لوليک الفرج

+ نگاشته شده در 17:34 توسط عبد عاصی.
پنجشنبه 8 فروردین1387
هفتۀ بیست و یکم... (تشرف!)

«بسم رب المهدی المنتظر»

خبر به گوش علامۀ حلّی رسید که یه نفر از دشمنان و معاندین اهل بیت (علیهم‌السلام) کتابی نوشته و در اون اهانت‌هایی به مقام مقدس اهل بیت (علیهم‌السلام) کرده....

علامۀ حلّی سینه سپر کرده و در کمین، یه دفعه ناراحت شد و یه نفر رو فرستاد تا کتاب رو بدست بیارن. اونم کتاب خطی‌ای که به کسی نمیدنش. خلاصه با زحمت زیادی کتاب به دست علامه رسید و قرار شد یک شب کتاب به امانت پیشش باشه و صبح به صاحبش برش گردونن.

وقتی کتاب رو دستش گرفت دید در رذالت و عداوت اهل بیت (علیهم‌السلام) غوغا شده....

علامه با خودش گفت: من اجازه نمیدم زنده باشم  و کسی در حیات من با نوک قلم شکستش اینطوری بنویسه!

اگه بخوام کتابی در ردّ این سخنان بنویسم باید این کتاب پیشم باشه! ولی صبح میخوان ببرنش...

بعد گفت خوبه از روش بنویسم تا وقتی کتاب رو تحویل دادم متنش رو داشته باشم....

تند تند علامه مشغول نوشتن شد.

-          چهار ساعت هی نوشتم  و هی نوشتم. دیدم دستم خسته شد. چشمم هم خیلی خسته شد.

یه مقدار قهوه درست کردم تا بلکه خواب از سرم بپره.

یه وقت دیدم از پله‌های خونم عربی اومد بالا !

به من سلام کرد و نشست.

با خودم گفتم ببین امشب که اینقدر وقتم کمه، امشب برام مهمون اومده. منم عرب و مهمون‌دار و مهمون‌نواز!

یه‌هو دیدم جوون عرب بهم گفت: علامۀ حلّی چی چی مینویسی؟

گفتم کتابی هست، دارم از روش مینویسم.

صدا زد: علامۀ حلّی مثل اینکه دستات خسته شده. چشماتم میسوزه. حق داری خب خوابت میاد.

بده من کمکت کنم. برات بنویسم.

گفتم: اقاجان شما به کار ما آخوندا وارد نیستی!

این کتابی که دارم از روش مینویسم، از نظر جمله‌بندی و برنامه باید مرتب باشه.

گفت: یه خط بده برات بنویسم، ببین بلدم یا نه!

یه خط نوشت، دیدم چقدر زیبا و به جا نوشت!

مرد عرب گفت: از این خطی که الان نوشتم بهترم میتونم بنویسم‌ها !

دیدم یه خطی نوشت بهتر از اون خط اول!

گفت: اما باز بهتر از اونا هم میتونم بنویسم!

دیدم یه خط دیگه نوشت بهتر از اون قبلی‌ها!

مرد عرب گفت: علامّه بگیر بخواب!

منم خوابیدم........

یه وقت بیدار شدم، دیدم هوا روشن شده! صبح شده و عربه هم نیست!

دو تا ناراحتی برام پیش اومد. یکی اینکه مهمون‌نوازی نکردم و مهمونم هم رفت. دوم اینکه کتاب هم موند و ننوشتمش. لابد این عرب هم یه صفحه نوشت و رفت!

اومدم ده صفحه رو ورق زدم، دیدم نوشته!

پنجاه صفحه رو ورق زدم دیدم نوشته!

صد صفحه ورق زدم دیدم نوشته!!!

خط آخر رو با اوّل کتاب تطبیق دادم، دیدم همه رو اون نوشته!

بعد دیدم آخر کتاب یه امضای کوچولو کرده، نوشته حجة بن الحسن....

(برگرفته از سخنرانی آیت‌الله ناصری)

یا مهدی... ادرکنا یا صاحب الزمان

برای مشاهدۀ عکس در اندازۀ واقعی اینجا کیلیک کنید.

گل نرگس فدای رنگ و بویت                نصیبم کی شود دیدار رویت؟

گل نرگـــس تو که زیبـاترینی                 میان هر دو عالم بهــترینی

گل نــرگـــس تو که مـَهد وفایی               نــگار دلــربا و با صـــفایی

گل نرگــس مکن تو نا اُمیدم               که عمرم داده و مِهرَت خریدم

به دل دارم امید، تا زنده هستم              رسد بر دامن مـهر تو، دستم

 

هرکی به شما خدمت کنه کمکش میکنید. هر کی براتون قدم برداره بهش سر میزنین. آقاجون یعنی میشه ما هم دستمون به دامان شما برسه!؟؟

چشمتون به ظهور مولامون روشن و منوّر إن‌شاءالله

التماس دعا

«اللهم عجل لوليک الفرج و العافية و النصر»

+ نگاشته شده در 23:22 توسط عبد عاصی.
جمعه 5 بهمن1386
هفتۀ دوازدهم...

«بسم رب الشهدا»

 

جناب حجت‏الاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپایگانى مى‏فرماید: من در تهران از جناب آقاى حاج محمد على فشندى که یکى از اخیار تهران است، شنیدم که مى‏گفت: من از اول جوانى مقیّد بودم که تا ممکن است گناه نکنم و آن‏قدر به حج بروم تا به محضر مولایم حضرت بقیةاللَّه، روحى فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همین آرزو به مکه معظمه مشرف مى‏شدم.

در یکى از این سالها که عهده‏دار پذیرایى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذیحجه با جمیع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنکه حجاج به عرفات بیایند، براى زوارى که با من بودند جاى بهترى تهیه کنم.

 

 تقریباً عصر روز هفتم بارها را پیاده کردم و در یکى از آن چادرهایى که براى ما مهیا شده بود، مستقر شدم. ضمناً متوجه شدم که غیر از من هنوز کسى به عرفات نیامده است. در آن هنگام یکى از شرطه‏هایى که براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب این همه وسائل را به اینجا آورده‏اى؟ مگر نمى‏دانى ممکن است سارقان در این بیابان بیایند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا که آمده‏اى، باید تا صبح بیدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بکنى. گفتم: مانعى ندارد، بیدار مى‏مانم و خودم از اموالم محافظت مى‏کنم.


آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بیدار ماندم تا آن‏که نیمه‏هاى شب دیدم سید بزرگوارى که شال سبز به سر دارد، به در خیمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلى، سلام علیکم.

 

 من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ایشان وارد خیمه شدند و پس از چند لحظه جمعى از جوانها که تازه مو بر صورتشان روییده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسیدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسیدم، ولى پس از چند جمله که با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد کردم.

 

جوانها بیرون خیمه ایستاده بودند ولى آن سید داخل خیمه تشریف آورده بود. ایشان به من رو کرد و فرمود: حاج محمد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟
فرمودند:
شبى در بیابان عرفات بیتوته کرده‏اى که جدم حضرت سیدالشهداء اباعبداللَّه‏الحسین(ع) هم در اینجا بیتوته کرده بود. من گفتم: در این شب چه باید بکنیم؟ فرمودند: دو رکعت نماز مى‏خوانیم، در این نماز پس از حمد، یازده مرتبه قل‏هواللَّه بخوان.


لذا بلند شدیم و این عمل را همراه با آن آقا انجام دادیم. پس از نماز آن آقا یک دعایى خواندند که من از نظر مضامین مانند آن دعا را نشنیده بودم. حال خوشى داشتند و اشک از دیدگانشان جارى بود. من سعى کردم که آن دعا را حفظ کنم ولى آقا فرمودند: این دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى کرد.

 

سپس به آن آقا گفتم: ببینید آیا توحیدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آیات آفاقیه و انفسیه بر وجود خدا استدلال کردم و گفتم: من معتقدم که با این دلایل، خدایى هست. فرمودند: براى تو همین مقدار از خداشناسى کافى است.

 

 سپس اعتقادم را به مسئله ولایت براى آن آقا عرض کردم. فرمودند: اعتقاد خوبى دارى. بعد از آن سؤال کردم که: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(ع) در کجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خیمه است.

سؤال کردم: روز عرفه، که مى‏گویند حضرت ولى‏عصر(ع) در عرفات هستند، در کجاى عرفات مى‏باشند؟ فرمود: حدود جبل‏الرحمة.

گفتم: اگر کسى آنجا برود آن حضرت را مى‏بیند؟ فرمود: بله، او را مى‏بیند ولى نمى‏شناسد.

 

گفتم: آیا فردا شب که شب عرفه است، حضرت ولى‏عصر(ع) به خیمه‏هاى حجاج تشریف مى‏آورند و به آنها توجهى دارند؟ فرمود: به خیمه شما مى‏آید؛ زیرا شما فردا شب به عمویم حضرت ابوالفضل(ع) متوسل مى‏شوید.


در این موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلى، چاى دارى؟ ناگهان متذکر شدم که من همه چیز آورده‏ام ولى چاى نیاورده‏ام. عرض کردم: آقا اتفاقاً چاى نیاورده‏ام و چقدر خوب شد که شما تذکر دادید؛ زیرا فردا مى‏روم و براى مسافرین چاى تهیه مى‏کنم.


آقا فرمودند: حالا چاى با من. از خیمه بیرون رفتند و مقدارى که به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم کردیم، به قدرى معطر و شیرین بود که من یقین کردم، آن چاى از چایهاى دنیا نیست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم کردم و خوردم. بعد فرمودند: غذایى دارى، بخوریم؟ گفتم: بلى نان و پنیر هست. فرمودند: من پنیر نمى‏خورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بیاور، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ایشان از نان و ماست میل فرمودند.


سپس به من فرمودند: حاج محمدعلى، به تو صد ریال (سعودى) مى‏دهم، تو براى پدر من یک عمره به‏جا بیاور. عرض کردم: اسم پدر شما چیست؟ فرمودند: اسم پدرم «سید حسن» است.

 گفتم: اسم خودتان چیست؟ فرمودند: سید مهدى.

 

برای خواندن ادامۀ ماجرا روی گزینه ادامۀ مطلب کیلیک کنید.

  

اگر اشکی به گوشۀ چشمتان لغزید التماس دعا

 


ادامه‌‌ي مطلب
+ نگاشته شده در 1:18 توسط عبد عاصی.
جمعه 1 تیر1386
برگ بیست و یکم (ظهور)

«بسم رب المهدی المنتطر»

 

«يملاءالارض قسطا و عدلا كما ملئت ظلما وجورا» (1)

 

«ابو نعيم اصفهانى» در بيان «صفت مهدى» به اسناد خود از «حذيفة بن يمان» نقل میکند كه پيامبر خدا، صلى الله عليه وآله، روزى به هنگام ايراد خطبه فرمود:

 

لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله، عزوجل، ذلك اليوم حتى يبعث فيه رجلا من ولدى اسمه اسمى. فقام سلمان الفارسى، فقال: يا رسول الله، من اى ولدك؟ قال: هو من ولدى هذا، و ضرب بيده على الحسين. (2)

اگر
تنها يك روز به پايان جهان باقى مانده باشد، خداوند، صاحب عزت و جلال، آن روز را طولانى مىسازد تا مردى از فرزندان مرا كه همنام من است، برانگيزد.

در اين هنگام سلمان فارسى برخاست و گفت: اى فرستاده خدا! [او] از كدامين فرزندت [خواهد بود]؟ آن حضرت در حالى كه دست
خود را به حسين [عليه السلام] مى زد فرمود: از نسل اين فرزند من است.

 

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)

 

«شيخ صدوق» نيز كه از بزرگان فقها و محدثان شيعه به شمار مىآيد، به اسناد خود از امام رضا، عليهالسلام، و آن حضرت از پدران بزرگوار خويش نقل كرده كه پيامبر خدا، صلىالله عليه وآله، فرمود:

لا تقوم الساعة حتى يقوم القائم الحق منا، و ذلك حين ياذن الله، عزوجل، له... و من تبعه نجا، و من تخلف عنه هلك... الله الله عبادالله! فاتوه و لو حبوا على الثلج، فانه خليفةالله عزوجل، و خليفتى. (2)

قيامت به پا نمىشود، تا اينكه قائم حق از ما [اهل بيت] ظهور كند. و آن هنگامى است كه خداوند، صاحب عزت و جلال، به او اجازه دهد... و هر كس او را پيروى كند نجات مىيابد و هركس از او سرباز زند نابود مىشود...

 

بندگان خدا! خدا را؛ خدا را؛ درنظر بگيريد و به او بپيونديد، حتى اگر لازم باشد افتان و خيزان خود را بر روى برف بكشيد. همانا او جانشين خداوند، عزوجل، و جانشين من است.

 

1- كمال الدين و تمام النعمة ج1، ص280

2- بحار الانوار، ج 51، ص79 – 80

3- عيون اخبار الرضا، به نقل از: المجلسى ص 65

 

التماس دعا

 

«اللهم عجل لوليک الفرجح»

+ نگاشته شده در 0:21 توسط عبد عاصی.