حلول ماه مبارک و پر خیر و برکت رجب، و میلاد با سعادت امام محمدباقر (علیهالسلام) بر همۀ بندگان خدا تهنیت و فرخنده باد.
پيامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله) در بيان عظمت و اهميت ماه رجب فرمودهاند: خداى متعال، در آسمان هفتم، فرشتهاى به نام «داعى» قرار داده است. هرگاه ماه رجب فرا رسد، آن فرشتۀ دعوت كننده، هرشب تا به صبح گويد:
خوشا به حال كسانى كه به ذكر الهى مشغولند؛ خوشا به حال كسانى كه با ميل و رغبت تمام، به سوى درگاه خدا روی آورند.
و خداوند مىفرمايد:
من همنشين كسى هستم كه با من همنشين باشد؛
مطيع كسى هستم كه فرمان مرا برد؛
آمرزندهام كسى را كه از من طلب آمرزش كند.
اين ماه، ماه من؛
بنده، بنده من؛
و رحمت هم از آن من است؛
هركس مرا در اين ماه بخواند، پاسخ مثبت دهم؛
و هركس از من چيزى بخواهد، به او عطا كنم؛
و هركس از من هدايت جويد، هدايتش كنم.
من اين ماه را وسيله ارتباط بين خود و بندگانم قرار دادهام؛
پس هركس به آن چنگ زند، به من مىرسد.
(منبع: کتاب ارزشمند المناقبات)
در ادامه یک حدیث بسیار بسیار زیبا از حضرت رسول اکرم صلوات الله علیه و آله در مورد فضیلت روزههای ماه رجب میارم که برای مطالعه میتونید از ادامۀ مطلب استفاده کنید.
از همۀ کسانی که قدر این ماه عزیز رو میدونن التماس دعا دارم.
التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج
هر كه يك روز از ماه رجب را باورمندانه و حسابگرانه روزه بدارد......
گفتم به دوســــت، از چه نهانی ز دیدهام
گفتـــا ز بس بیادبی از تــــــو دیـــــدهام
گفتم به دوست توبه کنم از گنــاه خویش
گفتا ز غیر توبــــهشـــــکستن ندیـــدهام
گفتم به دست تو قلم عفو سرمدی است
گفتا به روی نامــــۀ زشـــــتت کشیدهام
گفتم هزار راز نــــهان در دل من است
گفتا نـــگفته راز نــــــهانت شـــنیدهام
گفتم به اشـــک دیـــدۀ زارم عنـــــایتی
گفتا که گوهـری است که من پرویدهام
همزمان با ولادت با سعادت دخت رسول، حضرت فاطمۀ زهرا (سلام الله علیها) آلبوم عکس فاطمی (س) صفحات انتظار آغاز به کار کرد.
برای ورود به آلبوم تصاویر حضرت فاطمۀ زهرا (سلام الله علیها) اینجا کیلیک کنید.
امام هادى عليه السلام ميفرمايد:
«لولا من يبقى بعد غيبة قائمكم من العلماء الداعين اليه، والدّالين عليه، والذّابين عن دينه بحُجج الله، والمنقذين للضعفاء من عبادالله من شباك ابليس و مردته، لما بقى احد الا ارتد عن دين الله. ولكنهم يمسكون ازمة قلوب ضعفاء الشيعة كما يمسك صاحب السفينة سكانها، اولئك هم الافضلون عندالله عزوجل» (بحارالانوار، ج 51، ص 156)
اگر نه اين بود كه پس از غيبت قائم آل محمد، برخى از علما وجود دارند كه به سوى او دعوت مىكنند و مردم را به حضرتش سوق مىدهند و از دينش با استدلالهاى الهى حمايت مىكنند و ضعيفان از بندگان خدا را از افتادن در دام ابليس و يارانش، رهايى مىبخشند، پس به تحقيق هيچ كس نمىماند جز اين كه از دين خدا برمىگشت. ولى آن عالمان زمان، قلوب ضعفاى شيعه را مىگيرند همانگونه كه ناخداى كشتى، سكّان و فرمان كشتى را مىگيرد، پس آنها نزد خداى عزوجل از همه برترند.
التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج
«بسم رب المهدی المنتظر»
دلم میخواد عاشق بشم. عاشق یه آدم خوب! یه دوست خوب! یه کسی که وفادار باشه.
کسیکه منو دوست داشته باشه. به خاطر خودم دوسم داشته باشه نه به خاطر نیازی که بهم داره!
دوست دارم کسی باشه که همیشه به یادم باشه. در همه حال بهم فکر کنه! لحظهای فراموشم نکنه!
یه دوستی پاک! یه دوستی صاف و زلال!
دوست دارم کسی رو داشته باشم که امین و امانتدار باشه. کسیکه وقتی دردهای دلمو بهش میگم، مطمئن باشم کلید صندوقچۀ اسرارمون برای همیشه بین خودمون باقی میمونه...
دوستی که اگه اشتباهی کردم منو ببخشه و نخواد سرم تلافی کنه!
کسیکه هیچوقت بهم خیانت نکنه...
کسیکه کمکم کنه! آرومم کنه! قرار دل بیقرارم باشه!
* * *
تا حالا شما هم تو رویاهاتون، دنبال هچنین معشوقی گشتین؟
همۀ ما دوست داریم عاشقانه زندگی کنیم. دوست داریم یه معشوق اینچنینی داشته باشم.
به نظرتون واقعاً همچین کسی تو دنیای پرهیاهوی امروز ما وجود داره؟!
جواب شما کدوم یکی از ایناست؟
حتماً وجود داره!!
نه محاله همچین کسی وجود داشته باشه!
اگرم باشه همۀ این چیزا رو با هم نداره!
این چیزا فقط تو قصههاست!
من میخوام بگم یه همچین شخصی وجود داره. یه کسی که علاوه بر اینها، خیلی چیزای خوب دیگه رو هم در خودش داره. کسیکه ما رو خیلی دوست داره و از دور شاهد کارامونه. ولی ما اصلاً بهش توجه نمیکنیم و نمیبینیمش!
آیا واقعاً حیف نیست یه شخصی در کنارمون باشه که همۀ خصلتهای خوب برای دوستی رو یهجا داشته باشه ولی ما باهاش دوست نشیم؟
آیا واقعاً حیف نیست یه کسی دور و برمون باشه که لایق عشق باشه ولی عاشقش نشیم؟
چرا به همچین کسی توجه نمیکنیم و تو دنیای ماشینیِ خودمون غرق شدیم؟
همۀ اینا به خاطر اینه که ما نمیشناسیمش. اگه واقعاً شناخته بودیمش، حقشو اَدا میکردیم ولی ماها غافلیم. حتی سعی نمیکنیم دنبالش بگردیم! حتی سعی نمیکنیم بشناسیمش...
بیاین به هم قول بدیم و سعی کنیم معشوقمون رو بشناسیم...

در کتاب «کمالالدین و تمامالنعمه» شیخ صدوق اومده: ایمان هیچ مؤمنی درست نیست، مگه اینکه اون چیزی رو که بهش ایمان داره خوب بشناسه! بدونه و بهش آگاه باشه.
به نظر شما، ما چقدر امام زمان خودمون (عج) رو میشناسیم و ایمانمون تا چه حد از روی شناخته؟
اسم آقا چیه؟ متولد سال چنده؟ سال چند غیبت کرده و تولدش چه روز و چه ماهیه؟ اسم مادرشون چیه و اووووووووووه.... خیلی از این اطلاعات شناسنامهای!
وای ما چقدر خوبیم! چه خوب امام زمانمون رو میشناسیم!!
به نظر شما این اطلاعات و این شناختها چقدر واقعیه؟ اگه از ما بپرسن امام زمانت کیه که اَمان زمین و زمانه چی جواب میدیم؟ اگه بپرسن کیه که جانشین و حجت خدا بر روی زمینه، چی جواب میدیم؟
میشه دربرابر این سوالات جواب بدیم، امام زمان ما متولد کدوم شهر و کدوم ساله؟ واقعاً بهمون نمیخندن!؟
اولین وظیفهای که تو کتابها و... برای منتظرین واقعی آوردن، همین شناخته. شناخت!
یعنی اولین وظیفۀ ما نسبت به حضرت اینه که خوب حضرت رو بشناسیم. وقتی شناختیم و جایگاه والاشون رو درک کردیم، خود به خود مطیع فرمانشون میشیم. عاشقشون میشیم و میشیم یه منتظر واقعی!
آقاجون.... کمکمون کن بشناسیمت! باورت کنیم! بهت ایمان داشته باشیم.....
گل نرگسم.... کمک کن دوستت داشته باشم......
التماس دعا
العجل العجل یا مولای یا صاحب العصر و الزمان
اللهم عجل لوليک الفرج
«بسم رب المهدی المنتظر»
پریشان و سراسیمه بودم. لحظاتی چند فقط به چیزی که شنیده بودم، میاندیشیدم!
«اگر طالب دیدار امام زمانت هستی به فلان شهر برو. حضرت بقیة الله در بازار آهنگران در مغازه بهیر قفلسازی نشسته بلند شو و خدمت ایشان برس»
بعد از مدتها چلهنشینی و دعا و توسل به علوم غریبه بالاخره کورسویی از امید به رویم تابیدن گرفت. به سرعت بلند شدم و وسائل سفر را آماده کردم. سفر راحتی نبود. اما حاضر بودم چند برابر این سختی را تحمل کنم تا بتوانم به آرزویم برسم. شور و اشتیاقی که از وجودم زبانه میکشید مرا به حرکت وا میداشت.
خودم را به بازار آهنگران رساندم آن قدر هیجان زده بودم که چشمهایم هیچ چیز را نمیدید. فقط مغازه پیر قفلساز را جستجو میکردم. لحظه به لحظه که میگذشت شوق و شورم بیشتر میشد. وقتی وارد مغازه پیرمرد قفلساز شدم در همان نگاه اول امام را شناختم. دستم را روی سینه گذاشته و با ادب سلام دادم. در آن لحظه همه چیز به جز وجود امام را فراموش کرده بودم. حضرت جوابم را داد و با دست مرا به سکوت فرا خواند.
پیرمرد در حال وارسی چند قفل بود. در این لحظه پیرزنی وارد مغازه شد لباسهای کهنهای به تن داشت و عصایی به دست. در دستان فرتوت و لرزانش قفلی به چشم میخورد. پیرزن آن را به قفل ساز نشان داد و گفت: برادر برای رضای خدا این قفل را سه شاهی از من بخرید. به پولش نیاز دارم.
پیرمرد قفل را گرفت و آن را وارسی کرد. قفل سالم بود پس رو به زن کرد و گفت: خواهرم این قفل هشت شاهی میارزد. کلید آن هم دو شاهی میشود. اگر دو شاهی به من بدهی من کلیدش را برایت میسازم و در آن صورت پول قفل ده شاهی میشود.
پیرزن گفت: من به این قفل نیازی ندارم فقط شما اگر آن را سه شاهی از من بخرید برایتان دعای خیر میکنم.
پیرمرد با آرامش جواب داد: خواهرم تو مسلمانی و من هم مسلمان. چرا مال مسلمان را ارزان بخرم من نمیخواهم تو ضرر کنی. این قفل هشت شاهی ارزش دارد و من اگر بخواهم در معامله سودی ببرم آن را به قیمت هفت شاهی میخرم چون در این معامله بیشتر از یک شاهی سود بردن بیانصافی است.
پیرزن با ناباوری قفل ساز را نگاه کرد و بعد از این که سخنان پیرمرد تمام شد گفت: من تمام این بازار را زیر پا گذاشتم و این قفل را به هر که نشان دادم گفتند بیشتر از دو شاهی آن را نمیخرند من هم به این دلیل به آنها نفروختم که به سه شاهی پول نیاز دارم. پیرمرد گفت: اگر آن را میفروشی من هفت شاهی میخرم و سپس هشت شاهی به پیرزن داد. پیرزن راضی و خوشحال عصا زنان دور شد.
آن گاه امام رو به من کرد و گفت: مشاهده کردی؟ شما هم این طور باشید تا ما خود به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست و توسل به علوم غریبه فایدهای ندارد. عمل درست داشته باشید و مسلمان باشید.
از تمام این شهر من این پیرمرد را برای مصاحبت انتخاب کردهام چون دیندار است و خدا را میشناسد این هم از امتحانی که داد. او با اطلاع از نیاز زن به پول قفل را به قیمت واقعیاش از او خرید. این گونه است که من هر هفته به سراغش میآیم و احوالش را میپرسم.
پس از تمام شدن سخنان امام سرم را پایین انداختم و به فکر فرو رفتم.
منبع: برگرفته از سایت تبیان، پورسیدآقایی، مسعود، جلوه ماه محبت امام زمان علیهالسلام، انتشارات حضور، با تغییر و تصرف
التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج والعافية و النصر
«بسم رب الزهرا»
یا امیرالمومنیــــــن روحـی فداک آسمـــان را دفن کردی زیر خاک
آه را در دل نــهــــان کردی چــرا مـــاه را در گل نــهان کردی چـرا
یا علی جان تربت زهرا کجاست؟ یـادگار غــــربت زهــرا کجـاست؟
شیعه واقعی ویژگیهای خاصی دارد که در روایات از آنها یاد شده است. امام صادق(ع) میفرماید:
"شیعیان ما اهل پارسایی و سخت کوشی و وفاداری و امانتداریاند و اهل زهد و عبادتاند.
آنان در شبانه روز 51 رکعت نماز می گزارند (17 رکعت نماز واجب و 34 رکعت نماز نافله) شبها را به عبادت سپری میکنند و روزها را به روزهداری، زکات اموالشان را میپردازند و به حج میروند و از هر حرامی دوری میکنند.(1)
امام باقر(ع) نیز فرمودهاند: شیعۀ ما کسی نیست مگر کسی که از خدا بترسد و او را فرمان برد. آنان جز با فروتنی و امانتداری و یاد خدا و روزه و نماز و نیکی به والدین و خوشرفتاری با همسایگان و راستگویی و تلاوت قرآن و نگه داشتن زبان و امین مردم بودن شناخته نمیشوند.(2)
در روایتی دیگر امام صادق(ع) نشانههای شیعیان را این گونه بیان فرمودهاند:
1- گشاده دستی نسبت به برادران ایمانی
2- پرخاشگر و طمعکار نبودن
3- نماز را 51 رکعت خواندن
4- عزت نفس در برابر دشمنان
5- عمل به احکام شرعی(3)
پینوشتها:
1. بحارالانوار، ج 65، ص 167.
2. همان، ج 75، ص 175.
3. همان، ص 281.
برگرفته از سایت «درگاه پاسخگویی به مسائل دینی»

برای مشاهدۀ عکس در اندازۀ واقعی اینجا کیلیک کنید
آقای من......
نمیدانم از خود بگریزم یا از محیط دور و برم؟!
به درون میروم، هوای فرار دارم...!
به برون میروم، خلوت را به از آن مییابم....
نمیدانم تا به کی در هیاهوی خفقانی دنیامان باید روزها را شماریم؟!........
نمیدانم دیگر کدام سوی باید بگریزم؟؟
هرسو مینگرم جز آن میبینم که میباید بود!
گل نرگسم....
گمشدهایم به فریادمان رس.......
کی میآیی تا گمشدهمان را به ما بازگردانی؟؟؟
یا صاحب الزمان عجل علی ظهورک.........
یا مُجیبَ المضطَر، اَجِب المُضطَر، بِحقّ المُضطر، و نحن المُضطرون......
التماس دعا
العجل العجل يا مولای يا صاحب العصر و الزمان
اللهم عجل لوليک الفرج
«بسم رب المهدی المنتظر»
سیدکریم محمودی در کوچۀ غریبان تهران، در منزل یکی از بازاریها زندگی میکرد. آن بندۀ خدا (صاحبخانه) نمیدانست که مستأجرش چه انسان بزرگوار و بلندمرتبهای است.
بعد از مدتی که سید در خونۀ اون نشست، صاحبخانه به او گفت: آقا سید کریم، با کمال معذرت اگر ممکن است منزل ما را تخلیه کنید؛ چراکه خودمان به آن نیازمندیم.
سید، چند روز مهلت خواست تا جایی را فراهم کند. اما به هر دری زد، جایی پیدا نکرد.
سرانجام کار به جایی رسید که صاحبخانه گفت: آقا سید! دیگر راضی نیستم در منزل من بمانی...
سید بزرگوار، با شنیدن این جمله به ناچار اثاث منزلش را جمع کرد و در گوشهای از کوچه پردهای کشید و در آن سرمای زمستان، کرسی گذاشت....
در این افکار غوطهور بود که چه باید کرد؟!
ناگاه متوجه شد که امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نزدیک میآیند. سیدکریم به سوی حضرت رفت و عرض ارادت و ادب کرد.
آن حضرت پرسیدند: سیدکریم چه میکنی؟
سید گفت: سرورم خود میدانید....
حضرت فرمودند: دوستان ما باید در فراز و نشیبها شکیبا باشند.
سید: آری سرورم! خاندان پیامبر در راه خدا رنج و فشار، آوراگی و شهادت و اسارت بسیار دیدند. اما خدای را سپاس که مصیبت کرایهنشینی ندیدهاند تا در فصل زمستان از منزل رانده شوند.
حضرت تبسمی نمودند و فرمودند: آری! اما مهم نیست، نگران نباش، منزل درست میشود.
اینجا بود که حضرت از نظر سیدکریم دور شدند و سپس از نظر غایب شدند.
به فاصلۀ چند دقیقه، مرحوم حاج سیدمهدی خرّازی که از تجّار و خوبان تهران بود و اندکی هم با سیدکریم آشنا، سر رسید و بیدرنگ منزلی را در بازارچۀ علی شهریاری برایش خرید و او را به خانۀ جدید برد!
منبع: کتاب رازهای جمعۀ موعود تدوین حاج زینالعابدین غلام
نتیجۀ نهایی: اگر ما به دستورات دینمون عمل کنیم و مسلمون واقعی باشیم، حضرت خودشون به دیدارمون میان...........

بايد تمام حاشيهها را رها کنم...
آقا اجازه هست شما را صدا کنم؟
اينجا کسي به فکر شما نيست! چاره نيست!
بايد که راه را، ز رفيقان جدا کنم!
شايد زياد رفتهاي آقا !
چگونه من، با اينهمه گذشتن ِآدينه، تا کنم؟
آنقدر جمعه رفت و خبر نيست از شما،
ماندم چگونه آمدنت را دعا کنم!؟
دل در قنوت بود و دو چشمم به خواب رفت...
بايد نمازهاي خودم را قضا کنم!
با شعر هم نميشود از غربتت سرود...
آقا چگونه دِين خودم را اَدا کنم؟
بالاخره بعد از مدتها آلبوم تصاویر و گالری عکس صفحات انتظار آغاز به کار کرد. برای مشاهدۀ عکسها میتونید از منوی سمت راست اقدام کنید. اگر پیشنهاد و انتقادی در این زمینه داشته باشید خوشحال میشیم از تجربیات شما استفاده کنیم.
یا صاحب الزمان، یا بقیة الله.......
التماس دعا
العجل العجل یا مولای یا صاحب العصر و الزمان ادرکنی....
اللهم عجل لوليک الفرج
«هُوَ الرَّحيم...»
آمدم ردّم مکن آتشینم کردهای سردم مکن

انگار همین دیروز بود که با همۀ شور و شوق به سمت حرم پیغمبر (صلی الله علیه و آله) راه افتاده بودیم. چقدر دلم برای بقیع تنگ شده بود. فکر میکردیم این بار دیگه عقدههای دلمونو وا میکنیم و کولهبار حسرت و غربتِ سالها انتظار رو کنار پنجرههای بقیع خالی میکنیم. اما دریغ از سرنوشتی که رقم خورده بود........
آقا... چقدر جاتون خالی بود. جای خالیتون به خوبی احساس میشد.
وقتی مردم مشتاق سراسیمه پشت پلهها ایستاده بودن و منتظر بازشدن درها.... فکر نمیکردیم دیگه اینقدر محدودیت بیشتر شده باشه. تا حدی که دیگه نیمساعت بیشتر نتونی بری دم پنجرها......
گرما و گرسنگی و همه چی فراموش شده بود. فقط حسرت دیدار بود که دل همه رو آب میکرد. یهدفعه درها باز شد و مردم از پلهها با ازدحام شدیدی بالا میرفتن. چشمهای همه اشکبار بود. دل تو دلمون نبود.....
وقتی رسیدیم بالا، هرکس یه گوشه از پنجرهها رو چسبیده بود.......
اومده بودیم درد حسرت و غربتمون رو براشون بگیم ولی........
دریغ از حسرت و غربتی که زادۀ بقیع بود. وقتی قبور خاکی و مزار خلوت 4 امام معصوم و اهل بیت پیغمبر (صلوات الله علیهم اجمعین) و همسران و چندین شهید و شهیده رو میبینی و حتی با اشارۀ انگشت هم حق نداری قبورشون رو نشون بدی....
داغ دلت وقتی تازهتر میشه که اجازۀ خوندن زیارتنامه هم نداری......
ولی با این کارا راضی نمیشن و نمک به زخمت میپاشن.... دست میزنن و اشکهای مردم مشتاق رو به سخره میگیرن... کنار این مرقدهای پاک بالاتر میایستن و هرچی دلشون میخواد به زبونمیارن...... عقاید غلط و انحرافی رو مغرضانه بیان میکنن و دریغ از حیا و شرم.........
حالاست که دیگه همۀ دردهات رو فراموش میکنی. دیگه روت نمیشه از غربتت حرفی بزنی....
اون وقته که تازه میفهمی غربت یعنی چی...... حسرت یعنی چی.........
وقتی اندوهت بیشتر میشه که هرچی میگردی، مزار دختر پیامبر (ص) رو پیدا نمیکنی.... چشمت بیاختیار دنبال کسی میگرده که از بنیهاشم باشه..... کسیکه بیاد و جواب همۀ وهّابیها رو بده..... کسیکه وقتی بیاد، دیگه کسی جرأت نمیکنه با عقل ناقص خودش به همۀ مقدسات توهین کنه و کنار مرقد چهار امام معصوم و اُمّالبنین (علیهم السلام) نطق کنه و هیچکس هم حق جواب دادن نداشته باشه........
آقاجون................. چقدر جاتون خالی بود.................