«بسم رب المهدی المنتظر»
ولادت هفتمین ستارۀ آسمان امامت و ولایت، امام موسی بن جعفر (علیهالسلام) بر همۀ دوستداران حضرتش تبریک و تهنیت باد.
علی بن جعفر از برادر خود امام کاظم (علیه السلام) روایت کرده است که فرمود:
چون پنجمین امام از فرزندان امام هفتمین غایب شود، الله، الله، در دینتان مراقب باشید تا کسی آن را زائل نکند؛
ای فرزندان من!
به ناچار صاحب الامر غیبتی دارد تا به غایتی که، معتقدان به این امر، از آن باز گردند؛
این مِحنتی است که خدای تعالی، خلقش را به واسطۀ آن بیازماید؛
و اگر پدران و اجداد شما دینی بهتر از این میشناختند، از آن پیروی میکردند.
گفتم: ای آقای من! پنجمین از فرزندان هفتمین کیست؟
فرمود: ای فرزندان من!
عقلهای شما از درکِ آن ناتوان است و خردهای شما تاب تحمّل آن را ندارد ولیکن اگر بمانید او را درک خواهید کرد.
(منبع: کمال الدین و تمام النعمه، جلد2،باب34)
التماس دعا
«اللهم عجل لوليک الفرج»
بسم الله العلی العظیم
یا رب به جز رقیه کدامین یتیـــــم را تسکین به دیدن ســــــر از تـــن بریده است

فرا رسیدن پنجم ماه صفر، سالروز شهادت جانسوز و جگرسوز دردانۀ سه سالۀ ابی عبدالله در خرابۀ شام، بر همۀ شیفتگان و علاقمندان خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام تسلیت و تعزیت باد.
السلام علیک یا سیدتنا رقیه
السلام علیک ایتها المظلومة الشهیدة
صلی الله علیک یا بنت الحسین علیها السلام
یا رب الحسین، بحق الحسین، اشف صدر الحسین، بظهور الحجه
التماس دعا
اللهم عجل لولیک الفرج
«به نام او که مهربان و داناست»
نمیدانم از کی آغاز شد؟!
وقتی چشمانم را گشودم، که خود را در دنیایی غریبه یافتم.
دنیایی که هیچ درش نبود! روسیاهی خالیدست بود و مولایی بس کریم! ولینعمتی که در غربت مظلومانهاش همخانۀ آن سیهرو شده بود!
امّا او آنقدر بزرگ بود که در چشمان آن سیهچُرده، یارای جا گرفتن نداشت!
به دنبالش برخاستم!
میخواستم با همۀ هیچیام، او را به تماشا نشینم!
غافل از نرمش و گرمی و لطافتی که در آن آرمیده بودم.....
دیروزها گذشت...
امروز، باری دیگر چشم گشودم....
امروز دنیایی دیگر بود!
دیگر از دیروز خبری نبود...
دنیا دنیا دنبالش گشتم و روز به روز دورتر و دورتر!
امان از غفلت امروزها...!
دیروز کُنجی دور از هیاهو بود و خلوتی با ماه!
دیروز در همان خلوتگاهِ وعدهگاه، در کنارم بود و مدام به دنبالش میگشتم...
امّا غافل از قصور چشمانم...
میخواستم آنچه را که برایم زیاد بود!
دیروز گمان میکردم در شلوغیها او را مییابم!
در شلوغی و صفای مردمان گشتَمَش، به امید پیدا کردنش....
به ازدحام دنیایی پرهیاهو قدم گذاشتم تا پیدایش کنم...
اما امروز میبینم که خود را نیز در آن شلوغی ها گم کردهام...
فکر میکردم نشانیَش را در رفت و آمدهاشان مییابم...
امّا خودم را نیز در آن شلوغیها گم کردم....
آری...
امروز من نیز گمشدۀ خویشم....!

بار الها!
از تو مسألت مىكنيم كه به ولىّ خود اذن دهى تا عدل تو را در ميان بندگانت ظاهر سازد؛
و دشمنانت را در بلادت بكشد تا به غايتى كه براى ستم ستونى نماند، جز آنكه آن را درشكنى!
بار الها!
از ولىّ و حجّت خودت در زمين هراس دشمنش را كفايت كن و با كسى كه با او كيد كند كيد كن و با كسى كه با او مكر كند مكر كن؛
و مدارِ بدى را بر كسى قرار ده، كه بدى وى را بخواهد و هراس وى را در قلوب آنها بيفكن؛
و گامهايشان را بلرزان؛
و آشكارا و ناگهانى آنها را بگير و عقوبتت را بر ايشان جارى ساز؛
و در ميان بندگانت خوار كن و در ميان بلادت ملعون ساز؛
و در درك اَسفَل جاى ده و در محاصره شديدترين عذاب خود درآور؛
و آتشت را لاينقطع به آنها برسان و قبور اموات آنها را مملوّ از آتش كن؛
و آتش سوزان خود را از آنها دريغ مدار، كه آنها نماز را ضايع ساخته و پيروى شهوات كرده و بندگانت را خوار ساختهاند. (منبع:کمال الدین)
آمین یا رب العالمین
التماس دعا
«اللهم عجل لولیک الفرج»
«بسم رب المهدی المنتظر»
مثَل او در این امّت، مثَل حضرت خضر و ذوالقرنین است. آنچنان از دیدگان غایب میشود که کسی در آن دوران از هلاکت رهایی نمیباد جز کسی که خداوند او را بر اعتقاد به امامت او ثابت و استوار نگه دارد و او را به دعا برای تعجیل در فرج او موفق گرداند.
راوی حدیث (احمدبناسحاق) میگوید:
عرض کردم: سرورم؛
آیا نشانۀ دیگری نیز هست که دلم آرام گیرد؟
در آن هنگام حضرت مهدی (عجل الله تعای فرجه الشریف) که کودکی سه ساله بود با زبانی روشن و فصیحی فرمود:
من یکتا بازمانده، از حجّتهای خدا بر روی زمین هستم؛
من دست انتقام خدا از دشمنان او هستم.
(کمال الدین ص 284)
.jpg)
برای مشاهدۀ عکس در اندازۀ واقعی اینجا کیلیک کنید.
مولا مهدی.......
مولا مهدی.... مولا مهدی....
ای نوبهار فاطمه صبــــر و قـرارم
ای قوّت قلب علی دار و نــــدارم
تو وارث پیغمــبری اولاد حیــــــــدر
تو از همه دل میبری سالار و سرور
ای چلـچراغ أنبیا تــــــاجِ ســــرِ ما
بنگر که جان آمد به لب محبوب دلها
مولا به جان مادرت رحمی به ما کن
ای منتـــقم باز آ و درد ما دوا کن
ای عشق ما، ای جان ما
ای حبّ تو، ایمان ما
ای مهدی صاحب زمان
ای غایــب از چشــــمان ما
پشت و پناهم کن یک نگاهم
-:- یا حجة بن العسگری -:-
دیده به راهم بشنو تو آهم
یا حجة بن العسگری
از دوری تو خسته ایم
مولا به تو دل بسته ایم
چشم طمـع از دیگران
بر تو قسم ما بستهایم
پشت و پناهم کن یک نگاهم
بی تو تباهم؛ جز تو نخواهم
یا حجة بن العسگری
مولا مهدی..........
مولا مهدی....
التماس دعا
اللهم عجل لولیک الفرج
«بسم رب الشهدا»
جناب حجتالاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپایگانى مىفرماید: من در تهران از جناب آقاى حاج محمد على فشندى که یکى از اخیار تهران است، شنیدم که مىگفت: من از اول جوانى مقیّد بودم که تا ممکن است گناه نکنم و آنقدر به حج بروم تا به محضر مولایم حضرت بقیةاللَّه، روحى فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همین آرزو به مکه معظمه مشرف مىشدم.
در یکى از این سالها که عهدهدار پذیرایى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذیحجه با جمیع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنکه حجاج به عرفات بیایند، براى زوارى که با من بودند جاى بهترى تهیه کنم.
تقریباً عصر روز هفتم بارها را پیاده کردم و در یکى از آن چادرهایى که براى ما مهیا شده بود، مستقر شدم. ضمناً متوجه شدم که غیر از من هنوز کسى به عرفات نیامده است. در آن هنگام یکى از شرطههایى که براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب این همه وسائل را به اینجا آوردهاى؟ مگر نمىدانى ممکن است سارقان در این بیابان بیایند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا که آمدهاى، باید تا صبح بیدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بکنى. گفتم: مانعى ندارد، بیدار مىمانم و خودم از اموالم محافظت مىکنم.
آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بیدار ماندم تا آنکه نیمههاى شب دیدم سید
من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ایشان وارد خیمه شدند و پس از چند لحظه جمعى از جوانها که تازه مو بر صورتشان روییده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسیدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسیدم، ولى پس از چند جمله که با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد کردم.
جوانها بیرون خیمه ایستاده بودند ولى آن سید داخل خیمه تشریف آورده بود. ایشان به من رو کرد و فرمود: حاج محمد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟
فرمودند: شبى در بیابان عرفات بیتوته کردهاى که جدم حضرت سیدالشهداء اباعبداللَّهالحسین(ع) هم در اینجا بیتوته کرده بود. من گفتم: در این شب چه باید بکنیم؟ فرمودند: دو رکعت نماز مىخوانیم، در این نماز پس از حمد، یازده مرتبه قلهواللَّه بخوان.
لذا بلند شدیم و این عمل را همراه با آن آقا انجام دادیم. پس از نماز آن آقا یک دعایى خواندند که من از نظر مضامین مانند آن دعا را نشنیده بودم. حال خوشى داشتند و اشک از دیدگانشان جارى بود. من سعى کردم که آن دعا را حفظ کنم ولى آقا فرمودند: این دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى کرد.
سپس به آن آقا گفتم: ببینید آیا توحیدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آیات آفاقیه و انفسیه بر وجود خدا استدلال کردم و گفتم: من معتقدم که با این دلایل، خدایى هست. فرمودند: براى تو همین مقدار از خداشناسى کافى است.
سپس اعتقادم را به مسئله ولایت براى آن آقا عرض کردم. فرمودند: اعتقاد خوبى دارى. بعد از آن سؤال کردم که: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(ع) در کجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خیمه است.
سؤال کردم: روز عرفه، که مىگویند حضرت ولىعصر(ع) در عرفات هستند، در کجاى عرفات مىباشند؟ فرمود: حدود جبلالرحمة.
گفتم: اگر کسى آنجا برود آن حضرت را مىبیند؟ فرمود: بله، او را مىبیند ولى نمىشناسد.
گفتم: آیا فردا شب که شب عرفه است، حضرت ولىعصر(ع) به خیمههاى حجاج تشریف مىآورند و به آنها توجهى دارند؟ فرمود: به خیمه شما مىآید؛ زیرا شما فردا شب به عمویم حضرت ابوالفضل(ع) متوسل مىشوید.
در این موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلى، چاى دارى؟ ناگهان متذکر شدم که من همه چیز آوردهام ولى چاى نیاوردهام. عرض کردم: آقا اتفاقاً چاى نیاوردهام و چقدر خوب شد که شما تذکر دادید؛ زیرا فردا مىروم و براى مسافرین چاى تهیه مىکنم.
آقا فرمودند: حالا چاى با من. از خیمه بیرون رفتند و مقدارى که به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم کردیم، به قدرى معطر و شیرین بود که من یقین کردم، آن چاى از چایهاى دنیا نیست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم کردم و خوردم. بعد فرمودند: غذایى دارى، بخوریم؟ گفتم: بلى نان و پنیر هست. فرمودند: من پنیر نمىخورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بیاور، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ایشان از نان و ماست میل فرمودند.
سپس به من فرمودند: حاج محمدعلى، به تو صد ریال (سعودى) مىدهم، تو براى پدر من یک عمره بهجا بیاور. عرض کردم: اسم پدر شما چیست؟ فرمودند:
گفتم: اسم خودتان چیست؟ فرمودند: سید مهدى.
برای خواندن ادامۀ ماجرا روی گزینه ادامۀ مطلب کیلیک کنید.
اگر اشکی به گوشۀ چشمتان لغزید التماس دعا
