تبليغاتX
صفحات انتظار در فراق گل نرگس

ويژگي اهل دنيا در حديث معراج:             1-زياد مي خوابند            2-زياد مي خندند            3-زياد مي خورند            4-زياد خشمگين ميشوند            5-کمتر راضي ميشوند            6-از کساني که نسبت به انها اسائه ادب کرده اند عذر خواهي نمي کنند            7-اگر کسي از انها عذر خواهي نمود عذر او را نمي پذيرند            8-هنگام اطاعت کسل و بي نشاط اند            9-هنگام معصيت شجاع و جسورند            10-ارزوهاي طول و دراز دارند در حاليکه مدت عمر انها کوتاه و اجل انها نزديک است            11-محاسبه نفس ندارند            12-کمتر فکر ميکنند            13-زياد سخن مي گويند            14-کمتر مي ترسند            15-هنگام غذا بيش از حد شادمان ميشوند            16-در نعمتها اهل شکر نيستند            17-در بلاها صبر نمي کنند            18-خوبيهاي زياد مردم را با ديد حقارت مي نگرند            19-حتي نسبت به کارهايي که انجام نداده اند ادعا دارند            20-انچه را که ندارندد ادعا ميکنند            21-دائم از بديهاي مردم سخن ميگويند                 ....::::دعاي حضرت فاطمه زهرا در تعقيب نماز عشا::::.....             ...:::بارالها رحم کن زمين خوردنم را هنگام مرگ            وفراق دوستان و تنهايي ام را هنگام جاي گرفتن در قبر             وغربتم را در روز قيامت             ونيازم را در ان هنگام که براي حسابرسي در پيشگاهت قرار مي گيرم::::..
چهارشنبه 27 مهر1384
سرفصل نوزدهم از صفحات انتظار

نامه امام مهدی (عج) به شیخ مفید:
ما از رسیدگی به حال شما فرو گذاری نمی کنیم و فراموشتان نمی نماییم که اگر چنین بود باران نابسامانیها و مصیبت ها بر سرتان فرو می ریخت و دشمنان شما را در هم می شکستند.

مهدی جان....
مولای مهربانم.....

ای کاش پروانه ای بودم خوش طرح و رنگ, تا بالهایم را به زیر قدومت فرش می کردم...
تا با گلها سخن می گفتم...
تا عطر نرگس را می دانستم و بویش را ز نامحرمان طلب نمی کردم....
کاش پروانه ای بودم تا بالهایم را به گرمی نگاهت می سوزاندم....

ای کاش بادی بودم ناارام, تا در جستجویت, بیابانهای غیبت را زیر پا می گذاشتم...
تا چهره نامردی و ظلم را, به خشمی از جنس کولاک,
به تکانی می زدودم....
تا هوهو کنان پیام انتظار را در سراسر گیتی فریاد می زدم...

ای کاش صخره ای بودم سفت و سخت, تا استراحتگاه خسته دلان هجران دیده ات می گشتم...
تا از ناملایمات و هزار رنگها ذره ای دلخسته نمی شدم....
تا محکم و استوار بر زمین انتظار پای می کوبیدم....

ای کاش موجی بودم با وقار و پر ابهت, موجی که جز در دامان ساحل وصال ارام نمی گیرد...
موجی که هدفی والاتر از نشستن بر ساحل عشق هیچ نمی داند...

ای کاش صحرایی صاف و بی ریا بودم...
صحرایی که خیمه نشین غیبت در ان سکنی می گزید...
صحرایی که رنگ بیگانه در خود نمی پذیرفت...
صحرایی که در سکوت بی پایانش
, همنوای نجوای "امن یجیب و المضطر" ات, به لرزه در می امد...

ای کاش رودی بودم ناارام, تا جاری و صبور, به امید رسیدن, لحظه ای از حرکت باز نمی ایستادم...
تا جز برای وصال تو قدم از قدم بر نمی داشتم...

ای کاش شمعی بودم روشن, تا شعله عشق را زمزمه می کردم...
تا از فراقت ذره ذره وجودم اب می شد و جز یاد روشنی,
دیگر چیزی به خاطره ها نمی ماند...

ای کاش برگی بودم سرخ گونه, تا در خزان ادینه های بی تو بودن, بر باد می نشستم,
تا در دیار امید و بهار دوباره می روئیدم...

ای کاش پرنده ای بودم سبکبال, تا به سویت پر می گشودم...
تا دیار غربت را ترک گفته,
مستانه به خیمه گاهت می رسیدم....
تا در سایه سار محبتت ارام می گرفتم...

اگر ابر بودم, به سان ابشار, به پهنای صورت اسمان می گریستم....
اگر کوه بودم,
در فراقت کویر را به اغوش می کشیدم....
اگر دریا بودم,
بر سر نامحرمان می خروشیدم و با موجهایم بر سر روزگار نامردی می کوبیدم...
اگر درخت بودم,
سایه سار مهر را بر سر منتظران هجران دیده ات می گشودم....
اگر انسان بودم.................
اگر منتظری چشم به راه بودم................

ای کاش انسانی بودم شنوا, تا درد دلهای شبانگاهیت می شنیدم و وجود نازنینت را بیش از این نمی ازردم....
ای کاش منتظری بودم چشم به راه,
تا بندبند وجودم را مهیای ظهورت می کردم....
ای کاش انسانی بودم بینا,
تا حضورت را لمس می کردم و ظهورت را عاجزانه تمنا می نمودم....
تا از ظلم و جفای نامردان پلک فرو نمی انداختم. می تابیدم و منتقمشان را به نوای العجل فرا می خواندم....
ای کاش منتظری بی الایش بودم تا رنگ نامردی را در هوای انتظارمان حس می کردم و چاره ای از برای امدنت می اندیشیدم....
ای کاش منتظری بودم استوار و سخت کوش که جهان را مهیای امدنت می ساختم....
ای کاش منتظری بودم نغمه سرا,
تا نوای امدنت را به جهانیان نوید می دادم...
ای کاش منتظر بودم, منتظری راستین که رنگ نیرنگ و دروغ و نفاق را نمی دانستم....
ای کاش انگونه باشم تا حجابی از برای امدنت نسازم...
محبوبا........................

التماس دعا

امام غایب(عج):
اگرشيعيان ما ـ كه خداوند آنها را به طاعت و بندگى خويش موفق بداردـ  در وفاى به عهد و پيمان الهى اتحاد, اتفاق مى داشتند و عهد و پيمان را محترم مـى شمردند, سعادت ديـدار مـا به تـاخـيـر نمـى افتـاد و زودتـر به سعادت ديـدار ما نـائـل مى شدند

((ضمنا لیالی قدر و شهادت یکه تاز عدالت و انسانیت بر همه منتظران و شیعیان علی (ع) تسلیت و تعزیت باد))
برای مریض ها هم دعا کنین که التماس دعا زیاد کردن. ما هم ملتمسیممممممممم

بیایین با هم در این ماه پر خیر و برکت که درهای رحمت و بهشت به روی بندگان گشوده است چاره ای از برای امدنش کنیم. پس یه العجل از ته دلمون بگیم تا شاید قدمی باشد از برای امدنش...

العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی ادرکنی ادرکنی
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
التماس دعا

+ نگاشته شده در 9:58 توسط عبد عاصی.
پنجشنبه 21 مهر1384
سر فصل هجدهم از صفحات انتظار

  داستان عشق پرستو

اللهم عجل لولیک الفرج

مشق نوشته انتظار اول

خوشا به حال صحرا ها كه صداي نجوايت را ميشنوند

خوشا به حال ريگهاي بيابان كه رخسارشان كف پاي تو ر ا مي بوسند

خوشا به حال كوه ها كه محكم واستوار به انتظار نشسته اند

خوشا به حال رودهاكه با نواي تو هم نواميشوند وشعار پاكي وذلالي را فرياد ميزند

خوشا به حال باد

خوشا به حال خاك

خوشا به حال منتظران..............

خوشا به حال پرستوي خانه مان كه روزي رفت وهنوز باز نگشته

همان پرستوي عاشقي كه گفت:ميروم

ميروم تا با تولد انتظار، شمع رهايي را روشن كنم

ميروم تا صبح سفيد را درشب انتظار پيدا كنم

ميروم تا.....................................

پرستو گريه ميكرد وميگفت خسته شدم

از آدمهاي بيخرد نادان خسته شدم

از آنهايي كه باعث شدن خورشيد در پس ابر پنهان بماند

از آنهايي كه عشق را در جرينگ جرينگ سكه هاي طلايشان ميدانند

از آنهاي كه عشق را به بهانه مستي هر صبح وشام ميكشند

از خيابانهاي شلوغ

از پياده روها با عابران بي اعتنايش

پرستو گريه ميكرد ميگفت: ميروم

ميروم تا ببينمش ووقتي چشمم به جمال زيبا ودلربايش افتاد

مي گريم

وقتي اورا ببينم مي خندم

وقتي اورا ببينم باهزاران بوسه بر پايش سر بر سجد شكريگانه معبود ميسايم وسپاس ميگويم كه چشمم را به ديدار بهار روشن كرد

وقتي او را ببينم نميدانم

باكدامين واژه

باكدامين شعر

با كدامين ترانه

فرياد شادي وسر مستي را بلند كنم

وقتي او را ببينم باز درآرزوي ديداره دوباره رويش منتظر خواهم ماند

پرستو فرياد ميزد وميگفت:اگرميدانستم كجايي........

اگر ميدانستم كجايي

ستاره هاي آسمان را برايت گلچين وگونه هايم را فرش راه تو ميكردم

اگر ميدانستم كجايي

تمام مسير رسيدن به تورا با عطرگلهاي صلوات وشبنم هاي عشق ميپوشاندم

اگر ميدانستم كجايي

بيدرنگ وعاشقانه به سويت ميدويدم

اگر ميدانستم كجايي

بادراصدا ميزدم تا بوزد وجهانيان راآگاه كند

برگ را ورق ميكردم وخبر يافتنت را بر آن اعلام ميداشتم

به خورشيدميگفتم نورش راپنهان كندكه درسايه نور توجلوه اي

ندارد

امادر آن هق هق مستانه

در آن چشمان سرخ شده از شدت اشك پرستو چيزي نهفته بود

انگار پرستو داشت بي مضايقه پوست مي تركاند

نااميدانه عاشق ميشد

او عاشق عشق،عاشق نور،عاشق اميد هستي شده بود

وميدانست نور چه دور چه نزديك دست آخر تن سرد پرستو را با گرماي اميد بخشش نوازش خواهد كرد

پرستو هميشه با صداي خسته با دلي شكسته با صداي لرزان ميگفت:

اگر خورشيد از چشمان ما پنهان است تقصير ابر هانيست چشمان ما باران نخورده است

اگر عكس ماه را در آب هم نميتوانيم ببينيم تقصير رود نيست

منكران نور آب را گل آلود كرده اند

من همچنان منتظر پيغامي از پرستو هستم ومنتظر خواهم ماند

حرف آخر

(((((((اگرامام ازچشمان ماغايب است ماازچشمان ايشان غايب نيستيم ))))))

نوشته شده توسط منتظر بزرگوار:  yamahdiiiii 

از دوست بزرگوار به خاطر اینکه سر فصل هجدهم از صفحات انتظار رو مزین کردن به متن زیباشون واقعا ممنونم. اجرشون با صاحب وبلاگ انشاالله

التماس
دعا

+ نگاشته شده در 9:34 توسط عبد عاصی.
دوشنبه 18 مهر1384
سر فصل هفدهم از صفحات انتظار

((((((((( هر كه دوست دارد از ياران قائم باشد
بايد انتظار كشد و از گناه پرهيز كند و بر اخلاقى نيكو باشد در حالى كه منتظر است. پس اگر چنين كسى پيش از قيام قائم درگذرد، او را پاداشى باشد مثل پاداش كسى كه قائم را درك كرده باشد. پس كوشش كنيد و انتظار كشيده, كه گوارايتان باد اى گروه مورد رحمت)))))))))))

مولا جان...
ای کاش همه گلها بوی تو را می دادند...
ای کاش رود رهنمون خیمه غیبتت می بود...
ای کاش غروبات ادینه لب به سخن می گشودند...
ای کاش بغض سالهای انتظار در همین ادینه می شکست...

مولا جان...
چه میشد گوش شنوا داشتیم تا نجوای شبانگاهیت رامی شنیدیم و به سویت می شتافتیم؟
چه میشد تمام العجل هایمان تو را صدا می زدند؟
چه میشد حضورت را با تمام وجود لمس می کردیم و ظهورت را به انتظار می نشستیم؟
چه میشد اگر انتظارمان مهدی پسندانه می بود؟

ای گل نرگس...
روزهایمان یکایک در گذرند و دریغ از بوی وصال...
شبهایمان طولانی تر و تاریکتر از گذشته در سپرند و دریغ از صبح سفید...

مولا جان...
ای کاش تمام باریدنها برای تو بود...
ای کاش تمام فریادها و ندبه ها از برای امدنت بود...
ای کاش اسمان لب به سخن می گشود و از باران محبتت برایمان می خواند...
ای کاش شامگاهان نقش انتظار تو بر افق می تابید...
ای کاش جلوه تو در دلها نمایان بود و از هر تاریکی به دور...

مولای من...
نمی دانم از چه روی انتظار شیرین را از یاد برده ایم...
نمی دانم چرا بی تفاوت از کنارت در گذریم و لحظه ای چشم دل نمی گشاییم...
نمی دانم چرا از این همه ظلم و کشتارو فغان خسته نمی شویم...
نمی دانم چرا لحظات شبانگاهی جز شکوه و گلایه سخن دیگری ندارند...
نمی دانم گستره شب این همه تاریکی و قدرت از کجا حاصل اورده است...

ای یوسف زهرا...
نمی دانم به کدامین نامحرمان ابرها از پس خورشید کنار نمی روند...
نمی دانم به کدامین ناسپاسی محکوم به هجران و فراق گشته ایم...
نمی دا نم به کدامین گناهان در این برهوت ظلم و نفاق بی یاور مانده ایم...

ای گل نرگس...
ای یوسف زهرا...
ای غریب ترین اشنا و ای اشناترین خیمه نشین پرده غیبت...

(((اگر حجاب ظهورت حضور پست من است         دعا بکن که بمیرم... چرا نمی ایی؟؟؟)))

دوستان منتظر سلام:
همراهان همیشگی صفحات انتظار امیدوار باشید و منتظر راستین...
خیلی ممنون از همتون. بیشتر از همه, از دو دوست عزیزی که یاورمون بودن تا صفحات انتظار هم نوایی داشته باشه و پا بگیره. از دوستانی هم که انتقاد می کنن و ناگفته ها رو بهمون میگن خیلی خیلی ممنونم... اینو گفتم واسه اونهایی که احیانا می ترسن کاستی ها رو گوشزد کنن... نترسین بابا! اتفاقا خیلی هم تحویلتون می گیریم!  پس هر کی خواست کمکمون کنه بسم الله...
یه کمکی هم می خوایم از اونهایی که همه صفحات انتظار رو با ما همراه بودن. هر کی دوست داشت شرکت کنه لطف کنه و بدترین و بهترین سرفصل انتظار رو معرفی کنه. هر چند می دونم بهترینی وجود نداره. ولی از بین بد و بدتر هر کی خواست نظر بده خوشحال میشیم و دعاگو که هستیم, دعاگوتر هم میشیم!!!  همه منتظرانی که به خاطر نام اقا همراهی می کنن ما رو با صفحات انتظار  اجرشون با صاحب اصلی وبلاگ.  پس تا برگ انتظاری دیگر بدرود...

التماس دعا

العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی
اللهم عجل لولیک الفرج
 

+ نگاشته شده در 11:42 توسط عبد عاصی.
شنبه 16 مهر1384
 

التماس دعا

+ نگاشته شده در 11:0 توسط عبد عاصی.
پنجشنبه 14 مهر1384
سر فصل شانزدهم از صفحات انتظار

مهدیاااا...

برگ برگ روزهای عمرم را بی مهابا, از پس هم ورق می زنم.
در انتظار امدنت, سالها را یکایک بر لوح دلم حکاکی می کنم.
هزار و صد و هفتاد و یک لاله در دلهای هجران دیده روئیده است.
مهدیاااا...

چه کرده ای با این مردمان, که شوق امدنت, ارامش را از انان به یغما برده است؟
چه کرده ای که همه عالم, در تب و تاب امدنت, انتظار را به سرخی دل نجوا می کنند؟
چه کرده ای که همه دلباختگان, انتظار ظهورت را می کشند؟
مهدیاااا....

با این دلدادگان رنج برده چه پیمان بسته ای؟
در افق دیدگان, چه نقشی نگاشته ای, که اینگونه اشک النتظار را, در دیدگانی بارانی, امیدوار می کند؟
بدین سان که می دانیم حضور داری, ولی باز هم ظهورت را انتظار می کشیم.
محبوب دلم...

در ان نشان هاشمی ات, چه نهفته داری, که عالم و ادم, شیفته و دلباخته ان گشته اند؟
در ان دیدگان مبارک چه افسونی نهفته است, که یوسفان عالم, در هیبت نورانی ات, چشم به راه مانده اند؟
ای قامت رعنا دل...

در پس این سالیان دور, از ورای روزگار نامردی, ادینه هایم جز تو بویی ندارند.
در شامگاه خزانی بهار دلان, هر روز ادینه است, و ادینه هایش صبح و ظهر و شام ندارند, همه عصرند....
در عصرهای ادینه, در میان ابرهای صاعقه دیده, در فراسوی دیدگان منتظران, نغمه ای اشنا و غریب...
دیدگانم را به ادینه ای دیگر, نوید می دهد.
چراکه همگان می دانند, در ادینه ای نه چندان دور, خواهی امد.
پس به امید امدنت, به انتظار نشسته ایم...
ای سبز قامت منجی بهار...

بیا و زمستان دلهایمان را بهاری کن...

اَللَّهُمَّ اَر ِني الطَّلعَةَ الرَّشیدَةَ وَ الغُرَّةَ الحَمیدَةَ وَاکحُل (وَ کحُل خوانده شود) ناظِري بـِـنَظرَة ٍ مِنِّي اِلَیهِ وَعَجِّل فَرَجَهُ وَ سَهِّل مَخرَجَهُ وَ اَوسِع مَنهَجَهُ وَ اسلُک (وَسلُک خوانده شود) بي مَحَجَّتَهُ وَ اَنفِذ اَمرَهُ وَشدُد اَزرَهُوَاعمُرِ ِ(وَعمُر ِخوانده شود) اَللَّهُمَّ بهِ بـِلادَکَ وَ احي ِ (وَحي ِخوانده شود) بهِ عِبادَکَ فَاِنَّکَ قُلتَ وَ قَولُکَ الحَقُّ ظَهَرَ الفَسادُ فِي البَرِّ وَالبَحر ِبما کَسَبَت اَیدِي النّاس

پروردگارا به ما ان طلعت زیبای رشید را بنما و از پرده غیب پدیدار کن و سرمه نور و روشنی ابدی را به یک نظر بر ان جمال مبارک به چشم من درکش و فرج ان حضرت را نزدیک و خروجش را اسان ساز و توسعه در طریق وی عطا فرما و مرا به طریقه ای با حجت و بیان او سلوک ده و فرمان ان حضرت را نافذ گردان ومحکم کن پشتش را و ای خدا شهر و دیارت را به وجود او اباد کن و بندگانت را به واسطه او زنده ساز چون تو خود فرمودی و کلام تو حق است پدید شد تباهی در بیابان و دریا بدانچه بوجود اورند دستهای مردم


+ نگاشته شده در 19:29 توسط عبد عاصی.
سه شنبه 12 مهر1384

دوستان منتظر  ماه مبارک رمضان بر تمامی عاشقان تهنیت باد

التماس دعا

ماه مبارک رمضان بر همه منتظرانم تهنیت باد

+ نگاشته شده در 18:12 توسط عبد عاصی.
یکشنبه 10 مهر1384
سر فصل پانزدهم از صفحات انتظار

  نیمه های شبی
در سکوتی دل انگیز و جانبخش
,
خلوتی
, غمزدا, روح پرور,

راحت
, ارام, دور از هیاهو,

ناله مرغ شب
,
میرسید از فضاهای بس دور

                                                          

منظر کوه پر برف, چهره سیمگون بیابان, ز مهتاب
خواب را دور کرد از دو چشمم
میزد از دور چشمک ستاره
,

اسمان بود صاف و فریبا
در کنار افق
, نور مهتاب,

بود بر بستر رود
,
مواج

در زمانهای دور و گذشته,
عصر خلقت
, عصر پیدایش اسمانها و زمینها,

عصر حاضر
, حال, اینده,
فردا و فردا

در جهانهای پر نور و روشن,
در زوایای تاریک
,
تاریک
گرم در جستجو بود...
در دل جنگل و دشت و هامون
,
پرسه میزد
در خروشنده دریای بس ژرف
,
غرقه میشد

چرخ می خورد
                                    اوج می یافت

                                                                    در کهکشانها
تا سر از راز هستی درارد
تا به گمگشته اش دست یابد
تا شود اگه از سوی بی سو
همچو عاشق به دنبال معشوق

هر کجا روزنی دید, سر زد
تا ببیند کجا گشته پنهان ان دل ارا
,

در جهان درختان و گلها, فرو رفت
                                     برگها را یکایک ورق زد
                                                             هر کجا لاله ای دید بوئید
تا برد بو به منزلگه او
از کبوتر
, پرستو, قناری,
 
                            سنگها و خار و خس ها
,

                                                            ابرها
, رعدها, ماه و خورشید,

انچه در اسمان و زمین بود
,

هر که را
,
هر کجا دید پرسید

کیست او...
                 چیست او...
                                     کو نشانش...
                                                             در کجا می توان دید او را...

من زده تکیه بر تخته سنگی,
خسته و مات
, گیج و حیران,

فکرتم گرم کاوش
, مات و مبهوت,

ره به جایی نمی برد و دائم
,

کیست او...
                چیست او...
                                     کونشانش...
                                                            بر زبانش...

ناتوان, خسته, درمانده, تنها
غرق در دریای حیرت
, که ناگاه,

گشت برپا خروشی ز اشیاء

یکصدا جمله فریاد کردند
                       ما همه دلدادگان کوی اوئیم
                                                  ما همه در فراق بوی اوئیم

چشم دل, گر تو را باز باشد,
                       هیچ جا غیر او را نبینی
                                                   دیدگان را به هر سو کنی باز
,

                                                                                غیر ان خوبرو را نبینی...


شاعر این شعر قشنگ هر کی که هست امیدوارم سلامت باشه و منتظر راستین. و بازم امیدوارم به بزرگیه خودش ببخشه دست کاری های کوچیک و بزرگی که تو شعرش کردم.

 

+ نگاشته شده در 16:12 توسط عبد عاصی.
شنبه 2 مهر1384
سر فصل چهاردهم از صفحات انتظار

بسم رب المهدی*** بسم رب المنتظر

السلام علیک یا صاحب الزمان ادرکنی ادرکنی ادرکنی

مولای من...

اقای من....

محبوب دلم...

تویی تنها امید و پناهم در این سکوت وحشت بار زمانه پراشوب...

…تویی تنها بهانه ام برای نگاشتن

تویی تنها پرتو نور ایمان بر دلهای چرکین سیاه اندود...

سلام علی ال یاسین...  

مولای من ...

می دانم به این دیر خراب ابادی که مامن گاهمان شده است, عادت کرده ایم.

می دانم از بس لذت مناجات را نچشیده ایم به این محرمات زندگی مان به دید لذت می نگریم.

می دانم که میمون صفتان و سگ بازان بسیار شده اند.

می دانم که هر ناپسندی را, لباس دین به تن کرده ایم و خودمان را در فریب گاه شیطانان محبوس
کرده ایم.

می دانم که دیگر از طولانی بودن زمستان و نیامدن بهار دلتنگ نمی شویم.

محبوب دلم...

همه این پلیدیها را در خودم دوچندان می بینم. می دانم که به اسم اسلام و دین, همه مسلمانان را در
بهشت برزخی شان
, ازار می
دهیم. می دانم که عابرو از خویش برده ایم و ذره ای شرمگین و خجل
نمی گردیم. می دانم که تو را فراموش کرده ایم...

اما مولای من...

هرچند طعم وصال و پاکیها برایمان بیگانه شده است, اما به امید امدنت, لحظه های شبانگاهی
انتظارمان را به اشک دیده ابیاری می کنیم.

به امید رهایی از این قفس"من" سحرگاهان ادینه, ندبه می کنیم و العجل می خوانیم.

به امید امدن بهار, زمستان تاریک را هرازچندگاهی لعن و نفرین می کنیم.

مولا جان...

از ما مسلمانان شیعه نما در گذر... از ما جماعت میلیونی مسلمان در گذر, که در این هزار و
صد و هفتاد و یک سال انتظار
, حتی 313 یاور هم برایت نپرورانده ایم...

مولای من...

از هر زاویه ای که به خودمان می نگرم, جز شرم و خجلت از روی ماهت هیچ نمی یابم...
 نمی دانم
چگونه ادعای امدنت را داریم... نمی دانم چگونه شکوه و گلایه از نبودنت می کنیم و از درون
 خویش غافلیم... نمی
دانم چگونه می توانیم شاد باشیم و لبخند بزنیم,
در حالیکه مجال لحظه ای
 لبخند زدن را
,

به وجود مبارکت نمی دهیم... نمی دانم چگونه در این غفلت خود خواب رفته ایم که صاعقه های
 فریاد
هم نمی توانند بیدارمان کنند...

ایا کویر دلهایمان به این اندازه تاریک و سرد بود, که هر روزنه نوری را که به ان می تابید, خفه کرده ایم؟؟؟

مولای من...

مبادا از ما دلگیر شوی... مبادا از اعمالمان شکایت به خدا بری... مبادا از ندبه های ما روی
برگردانی...
که ما بیچاره ایییییییییییییییییم...

مبادا اشکهای بی حاصلمان را به حال خود واگذاری... مبادا ما را در این برهوت و تاریکی
دلهایمان
, تنها گذاری...

مهدیااااااااا....

مبادا ما را به حال خودمان واگذاری... مبادا از دعاهایی که در حق وجود ناسپاسمان می کنی, و
بی توجهی ما را نظاره
گری, دلگیر شوی...

مولای من...

در همه این طوفانهای خشمگین دوستت دارم...

در همه این سخنهای من بودن, فقط تو را دارم...

می گویند این تپیدن ها, در فراق تو نیست...

می گویند این دلنوشته ها, برای تو نیست...

می گویند این قطرات اشک, دروغ و تظاهری بیش نیست...

می گویند...

اما مولای من, در همه این غفلت ها و ظلمت ها, که برای خود ساخته ایم, جز وجود پاکت هیچ
نداریم...

مولا جان... مگر می شود این اشکهای روان برای تو نباشد؟ ایا پاکتر از اشک چیز دیگری سراغ
دارند؟

ایا دروغ و دغل های زندگی مان, بدین جا رسیده است که, اشکهای معصوم و پاک را نیز, فدای
 اعمال نابخردانه خویش کرده ایم؟

اگر این تپیدن برای تو نیست, چرا با نام تو خون می گرید؟ اگر این دلنوشته ها برای تو نیست, چرا
بغض قلم
, جز برای تو نمی شکند؟

اگر این عهد و ندبه از برای تو نیست پس چرا جز تو هیچ نمی خواهم؟

مولا جان از من و ما خسته شده ام... از دوریت به تنگ امده ام... از این زمستان سرد و طولانی
 به
جان امده ام... از این همه سعی در فراموش کردنت خسته شده ام...

مولا جان بیا محبوبم بیا مهدیا بیا

اللهم عجل لولیک الفرج یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان منتظر سلام...

بابت تاخیر در سرفصل چهاردهم از همه دوستان همراه معذرت می خواهم. راستش اپدیت کردن این سر
 فصل به خاطر اسمی که داشت برام کار خیلی سختی بود. دلم می خواست این سرفصل یه بوی قشنگ بده.
یه دلنوشته خوب باشه تا حرف همه دلداده ها توش باشه. دلم می خواست لایق عدد چهارده باشه...

چهارده یعنی عشق. چهارده یعنی بوی بهشت. چهارده یعنی معصوم. چهارده یعنی مظلوم. چهارده به پاکیه عشق و به قداست انتظار. چهارده به سرخیه خون و به زلالی اب. چهارده یعنی وجود...

اما هر کاری کردم فایده نداشت. هر کاری کردم نتونستم لغتی رو پیدا کنم تا بتونه معنیش کنه. هر کاری
کردم هیچ اوایی نتونست فریادش بزنه
, جز...

جز نام مبارکت مهدی جان...

مهدیا...

یا مهدی یا صاحب العصر و الزمان

بازم مثل همیشه اخرین کلام...

اللهم عجل لولیک الفرج

العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی...

 

+ نگاشته شده در 18:23 توسط عبد عاصی.