می دانم که ظهور نزدیک است...
می دانم که باید در ادینه ای نه چندان دور
, منتظرت باشیم.این را از خشم طوفانهای زندگی فهمیدم.
می دانم که در پس هر هفته
, ادینه ای است, از برای منتظران چشم به راه.این را از نگاه های در افق خیره مانده فهمیدم...
می دانم که تو
, در پایان راه انتظار, خود به انتظار نشسته ای.این را از تپش ثانیه های قلبم به وضوح دیدم.
می دانم که در ادینه ای نزدیک
, بغض انتظار خواهد شکست.این را از بغض شکسته اسمان فهمیدم.
می دانم که از دست ما به تنگ امده ای.
می دانم از لجن زار زندگی مان رنج می بری.
این را از سرخی دل
,که لاله های هجران در ان روئیده بود فهمیدم.می دانم که در جستجویت چه اسان از کنارت عبور می کنیم...
می دانم که زمزمه های فراق را در کنارمان نجوا می کنی...
این را از هیاهوی بر غروب نشسته فهمیدم.
می دانم که ظهور نزدیک است...
می دانم...![]()
نسیم صبح فروردین
, انور سوز می اید شمیم دلپذیر نافع, بوی عود می ایدصبا در گوش گل
,گاه سحر می گفت با شادی ز باغستان نرگس, مهدی موعود میاید
![]()
![]()
ایا ما منتظریم؟
اقاجون... این روزها عاشقای تو
, هر روز عاشق تر میشن. منتظر های ظهورت, هر روز بی قرار تر میشن و با شور و حال دیگه ای صدات می زنن. میلاد تو براشون روز عشق و بی قراریه و هر چی به اون روز عزیز نزدیک تر میشن, رنگ چهره هاشون بیشتر تغییر می کنه. حالت زیبای انتظار و دلدادگی, توی سیمای نورانی شون بیشتر موج میزنه.اما من...
حس و حال انتظار رو تو وجودم حس نمی کنم. من تو این روزها
, و به بهانه میلاد تو, و به بهانه روز جشن و شادی, با کارای زشت و ناپسندی که انجام میدم, دل پاک و مهربون تو رو می رنجوم. به جای اینکه به فکر تو باشم و ظهور و فرج تو رو از خدای رئوف در خواست کنم, فقط به فکر شادی و خوش گذرونیه خودم هستم. اقاجون منو ببخش.اسم منتظر رو خودم گذاشتم. اما از بی قراریه انتظار بوئی نبرده ام.
معنای عشق به ولایت و ارادت به شما خاندان عصمت و طهارت رو نفهمیدم. نمی دونم کی می خوام از این خواب غفلت بیدار بشم و به خودم نهیب بزنم که ایا تو منتظری؟
این متن از برنامه رادیویی تا جمعه ظهور گرفته شده.
کوچه به کوچه, کوی به کوی, شهرو چراغون می کنمهر دفعه با هزار امید, ایینه بندون می کنم
باز دوباره طاق نصرت هات, تو شهر ما علم میشن
امان از اون ساعتی که, نیومدی و جمع میشن...
![]()
دوستان منتظر برای میلاد اقا تو اینترنت چی کار کردین؟ اگه تا حالا هدیه ای تهیه نکردین در طرح ختم صلوات اینتزنتی برای سلامتی و تعجیل در ظهور اقا امام زمان(عج) شرکت کنید.
بسم رب المهدی![]()
این روزها وقتی تو راه جاده انتظار قدم می زنی, وقتی داری به شوق وصال, ادینه ادینه جلوتر میری و غروبها رو یکی یکی به امید صبح وصال سپری می کنی, اگه یه کم نگاهتو دقیق تر کنی به کناره های جاده, حال و هوای عجیبی می بینی. یه جورایی انگار همه چی بوی بهار میده. یه جورایی همه پرنده ها و درختها دارن بهت لبخند ذمی زنن. نرگسهایی که کنار جاده به انتظار نشستن, درخت هایی که نغمه ادرکنی زمزمه می کنن, نسیمی که به شوق وصال یه لحظه هم اروم نمی گیره, شبنم هایی که ناخوداگاه از دل اسمون ابی سرازیر میشه, همه چی و همه چی بوی انتظار میده. یه انتظار عجیب تر و یه حال و هوای عجیب تر. این بار دیگه انتظارشون با ادینه های قبلی فرق میکنه. انگار دارن خودشونو برا یه چیزی اماده می کنن. انگار دارن خودشونو برای یه چیزی اماده می کنن. انگار می دونن نهال انتظارشون داره شکوفه میده.
بوی یاس و لاله و نرگس همه جاده رو پر کرده. حتی غروبم یه جورایی داره لبخند میزنه. با خودم فکر کردم چه خبر شده که اینطوری همه چی بوی تازگی میده. همه رنگهای انتظار یه جورایی پر رنگ تر شدن.
یه کم بریم جاده انتظار خودمون...
اینجا هم یه جورایی حال و هوا فرق میکنه. اینجا هم خیلی ها دارن می دوئن. بگذریم از اونهایی که مثل سنگ شدن و غافل از یه تکون کوچولو. اره درست فهمیده بودم. همه داشتن خودشونو برای نیمه شعبان اماده می کردن.
یکی جشن زندگی جدیدشو با این روز یکی کرده بود. یکی داشت گل و شیرینی سفارش می داد. یکی داشت لباس نو می خرید. یه عده داشتن کوچه و خیابون محلشونو ازین می بستن. یه عده مسجد محلشون رو اب و جارو می کردن و چراغ های رنگارنگ نصب می کردن. خلاصه همه داشتن سعی می کردن از بقیه عقب نمونن. اما بعضی ها اروم تر میدوئیدن. با متانت و تفکر بیشتری راه می رفتن. اینو می شد از زمزمه های گاه و بیگاهشون به وضوح فهمید. انگار داشتن ملتمسانه با یکی حرف می زدن و کمک می خواستن.
اخه می دونین, تنها اماده شدن ظاهری کافی نیست. مگه نه اینکه امام مون امام عاشقاست؟ مگه نه اینکه مرکز حکومت اقامون دل های مردمه؟ پس چرا به کوچه خیابونهامون بیشتر از دلمون اهمیت می دیم؟ مگه نه اینکه بهترین لباس, لباس تقوی است؟ پس چرا به این دوتیکه پارچه و پشم بیشتر از اون اهمیت میدیم؟ مگه نه اینکه انجام واجبات و ترک محرمات بزرگترین قدم تو راه انتظاره؟
بیایین یه قراری با هم بذاریم. تا نیمه شعبان چند روز مونده؟ اصلا ببینم! برای تولد اقا هدیه چی تهیه کردی؟ به جشن تولد میری و دست خالی؟!!! بیایین تو این روز های باقی مونده به هم یه قولی بدیم. با هم یه قدم خوب و درست بر داریم. می دونم خیلی ها هر روز این کار و می کنن. هر روز از یه گناهشون بر می گردن و هر روز به خوبی هاشون اضافه می کنن. ولی قرار نشد خسیس بازی در بیاریم هااااااااااا . به ما هم بگین تا ماهایی که رفتیم تو کوچه پس کوچه های بن بست و بیراهه و از هدف جاده انتظارمون دور موندیم, از خواب غفلت بیدار شیم و دست پر به تولد اقامون بریم. اینم بگم ها! فقط منتظر بودن کافیه. دیگه فرقی نمی کنه اسم منتظرها چی باشه. فقط از همین الان شروع کنیم.
اول از همه خود شما. اره با توام. با دوست منتظر عزیز! بهمون بگو تا حالا چی کار کردی. اگه تا حالا هم تصمیمی نگرفتی, بهمون بگو با هم تصمیم بگیریم. با هم کمر همت ببندیم و همه با هم یه بسم الله. بهمون بگو چی کار می خوای بکنی, تا ما هم با تو همراه بشیم. با همدیگه می تونیم بهتر از پسش بر بیاییم. بهمون بگو چی کار کنیم که دست پر بریم نیمه شعبون؟
از تصمیمی که برای نمازت گرفتی, یا می خوای بگیری بگو.از محبت کردنت. از دست بوسی و محبت به پدر و مادرت. از صله رحم کردنت. از دست مومن گرفتنت. از خمس مادی و معنوی دادنت. بسم الله. بگو می خوای چی کار کنی, تا با هم انجامش بدیم. کی از ثواب دوبرابر بدش میاد؟؟؟؟
پیشاپیش فرارسیدن عید عاشقان وعید دلباختگان رو به همه منتظران صاحب غایب از نظر, تبریک و تهنیت می گم. باشد که جشن سال اینده رو با شادی حضور مولامون یکی کنیم.
برای سلامتی و تعجیل در ظهور حضرتش![]()
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انسان در لحظه مرگ!
علی (ع) فرمود:
وقتی که انسانها در اخرین روز از دنیا و نخستین روز از اخرت (یعنی لحظه مرگ) قرار می گیرند مال و فرزندان و کارهای او در برابرش مجسم می گردند.
او به مالش متوجه می شود و میگوید:"سوگند به خدا من به جمع اوری تو حریص بودم و سعی فراوان کردم اکنون در نزد تو چه پاداشی دارم؟"
مال در پاسخ می گوید:"کفن خود را از من بگیر"
او متوجه فرزندان می شود و میگوید:"سوگند به خدا من شما را دوست دارم و از شما حمایت می نمودم. اینک در نز شما چه مزدی دارم؟"
فرزندان گوید:"تو را با احترام بر داشته و می بریم در قبر (زیز خاک) دفن میکنیم."
او به عمل خود متوجه میشود و میگوید:"سوگند به خدا من به تو بی اعتنا بودم و تو برایم سخت و سنگین بودی؟"
عمل در پاسخ گوید: من همنشین تو در قبر و در حشر و نشر در قیامت هستم تا منو تو را در معرض عدل الهی قرار دهند و خداوند قضاوت فرماید.
زمانه پر اشوبی است
در تپش ثانیه های روزگار عمرم
,دیر زمانی است
, ارامشم را به باد فراموشی سپرده ام.در کوچه پس کوچه های بن بست انتظار دیده ام
,در واپسین لحظات ادینه
,همچنان چشم به راه امدنت بودم.
باورم نمی شد
گمان نمی بردم که باز هم ادینه ای گذشت و اما نیامدی...
اما به ناگاه
, در هیاهوی سکوت بر غروب نشستهباد پاییزی وزیدن گرفت.
در هجوم افکار پرتلاطم
,ندایی درونی
, از اعماق وجودم, فریاد براورد:انتظارتان را بنگرید...!
به کدامین دل نوای العجل دارید؟
به کدامین منتظر
, دیده هایتان در افق خیره مانده است؟غروب خورشید را بنگرید...
ایا نشانی از برای خجلت نبود؟
شکوه های پرندگان و فریاد جمادات را می شنوید؟
منتظران چشم به راه
, ...دیده از افق فرو گیرید...
به درون خود بنگرید....
بوی انتظار را در بهار دلهایتان استشمام می کنید؟
پس به کدامین بهار
, به انتظار نشسته اید؟به کدامین منتظر
, در افق چشم دوخته اید؟به کدامین آبرو
, ادعای امدن دارید؟به کدامین دل
, نوای العجل دارید؟به کدامین انتظار
, منتظرید؟به ناگاه
,در تلاطم ثانیه های خجلت و شرم
,اخرین سخن
, این بود..."استغفرالله و اسئله التوبه"
امین یا رب العالمین
پیامبر اسلام(ص):
بهترین اعمال امت من انتظار رسیدن فرج است از نزد خدای عزیز جلیل.
پژواک زندگی
مردی همراه با پسرش در جنگلی می رفتند .ناگهان پسر زمین خورد و درد شدیدی احساس کرد.
او فریاد کشید آآآآآه .در حالی که تعجب کرده بود صدایی از کوه شنید آآآآه .
با کنجکاوی فریاد زد" تو که هستی؟ " اما تنها جوابی که شنید این بود " تو که هستی؟" .
این او را عصبانی کرد و داد زد " تو ترسویی" و صدا جواب داد "تو ترسویی" .
به پدرش نگاه کرد و پرسید " پدر، چه اتفاقی دارد می افتد ؟" پدر فریاد زد" من تو را تحسین می کنم " صدا پاسخ داد" من تو را تحسین می کنم " پدر فریاد کشید " تو شگفت انگیزی" و آن آوا پاسخ داد " تو شگفت انگیزی " پسرک متعجب بود اما هنوز نفهممیده بود چه خبر است.
بعد پدر توضیح داد مردم این پدیده را پژواک می نامند . اما در حقیقت این زندگی است. زندگی هر چه را که بدهی به تو بر میگرداند! زندگی آیینه اعمال و کارهای توست .اگر عشق بیشتری می خواهی عشق بیشتری بده .اگر مهربانی بیشتری می خواهی بیشتر مهربان باش .
اگر می خواهی مردم نسبت به تو صبور و مودب باشند صبر وادب داشته باش .
این قانون طبیعت در هر جنبه از زندگی ما اعمال می شود.
زندگی هر چه که بدهی به تو بر می گرداند .
زندگی تو حاصل یک تصادف نیست بلکه آیینه ای است از کارهای خود
سلامی به کوچه پس کوچه های جاده انتظار...
سلامی به تنهایی ثانیه های دنیا...
سلامی به شمارگان ادینه های بی تو بودن...
وقتی حرف از عشق و عاشقی میاد وسط, ادم یاد کلی عاشق می افته. ادم هایی که ادعای عشق های اتشین دارند و خودشونو محب و منتظر می خونن. ولی ایا همشون عاشق اند؟
اگه نیستن پس عاشق های واقعی چه شکلی اند؟ چه ویژگی هایی باید داشته باشن؟
بعضی ها می گن عاشقای واقعی صبورند و با گذشت. بعضی ها می گن عاشقای واقعی حساسند و شکننده. اخه از دوری مولاشون, دل هاشون نازک میشه و با کوچک ترین اشاره ای می شکنه. نمی دونم! شاید هم هر دوش.
ولی این که باید مهربون باشه درش شکی نیست. مگه میشه عشق اقا تو دل کسی باشه و مهربون نباشه؟ مطمئنا عشق اقا تو دل هر کی باشه, هر کی منتظر باشه, از بس عادت کرده ادینه های بدون وصال رو بشمره تنها و دلتنگ , به قول امروزی ها درون گرا میشه!
از طرفی هم اکثر وقتها پشت سروصداهای زیادی و بعضی وقت ها خنده های پرسرو صدا اعماق سکوت نهفته است. یکی میگه منتظر ها باید اروم و متین باشن , طوریکه با نگاه تو چشماشون, ارامش به ادم هدیه بدهند. بعضی ها می گن مگه عاشق می تونه اروم باشه؟ اگه کبوترعاشق, خودشو به در و دیوار نکوبه که دیگه عاشق نیست.
یکی می گه عاشق و منتظر واقعی باید بسوزه و بسازه. یکی هم میگه پروانه عاشقی که بالهاشو با شوق وصال, به شعله اتیش نکوبه دیگه عاشق نمیشه.
اقا جون من که نفهمیدم. بالاخره عاشقات چه شکلی اند؟
بعضی ها می گن عاشقا تو صورتشون نور موج میزنه. بعضی ها هم می گن برای این که شناخته نشن, نورشون برای هر کسی جلوه نمی کنه.
پس چی کار کنیم؟ از کجا بفهمیم؟ شناختن عاشقای واقعی خیلی سخته. حالا تصورش رو بکنین اگه بین یه کاهدون دنبال سوزن بگردی که دیگه بدتر. تنها چیزی که این وسط مشترکه بین همه یک چیزه. اونم این که اقاجون عشق واقعی تویی. تو هم عاشقی هم معشوق. تو هم انتظاری هم منتظر. اصلا کسی که لیاقت انتظار تو رو داشته باشه , وجود داره؟ اصلا کسی که بتونه همه دنیای وجود و نا منتها رو در خودش یه جا جمع کنه, وجود داره؟
ولی مولای من اگه تو بخوای هر ناممکنی ممکن میشه و هر کوچکی, بزرگ. اقاجون ...مولای من... مگه ادم بدها دل ندارن؟ مگه ادم بدها عاشق نمیشن؟ هر کی هر چه قدر هم کریه منظر باشه و بدچهره, بازم عاشق زیبایی و خوش چهره ایه. پس همچین ناممکن ناممکن هم نیست. فقط باید تو بخوای. مولا جون, محبتت رو از ما دریغ نکن. عشقتو از ما نرون...
بازم مثل هميشه: العجل العجل يا مولای يا صاحب الزمان ادرکنی...
انچه گفتم تا بدين جا گفتنی است**** مابقی بگذار که ان بنهفتنی است
بسم رب المهدی

در واپسين لحظات شبانگاهي,
که زيباترين و دلنوازترين ثانيه های دلدادگی را زمزمه می کند...
در لحظه صفر عاشقی,
که همه از قافله عقب مانده ها, در خواب غفلت ارميده اند...
در اوج ستاره باران شدن دلتنگی های بارانی ديده ام...
انتظار و اميد, ناخوداگاه...
مرا به پناهگاه سجاده ام می کشاند...
در جاده انتظار ديده ام,
راهی از عشق,
تا فراسوی زمان ها طنازی می کند
وهمه دلسوختگان و خستگان را
به ندای اسمانی اش فرا می خواند
لبيک گويان بشتابيد
که معشوق, در بارگاه معبود, سر بر استان کبريائی اش نهاده است.
پس منتظران و عاشقان
مبادا از قافله عقب بمانيد!!!
ندای اذان ملکوتی اش را می شنويد؟
به گوش باشيد که همگان را فرا می خواند
العجل گوييد و بشتابيد...
العجل العجل يا مولای يا صاحب الزمان ادرکنی
بسم رب المهدی
مولا جان
.....چه میشد که می امدی؟ چه میشد که همه با هم به انتظار می نشستیم؟ چه میشد که, صبح های ادینه را یکصدا" العجل" می خواندیم و انا المهدی می شنیدیم؟ چه میشد که برای روزهای ادینه تفاوتی دیگر قائل می شدیم؟ چه میشد که از هر کوی و برزن که عبور می کردیم, ندای ندبه می شنیدیم و "
عجل فرجه" زمزمه می کردیم؟ چه میشد که ندای یاریت می شنیدیم و لبیک گویان به سویت می شتافتیم...مولا جان
...ارزوهای زیادی در دل می پرورانم. ارزوهای دور دست و شیرینی که همواره نوید بخش نرگسان در خاک غلتیده بوده است
.مولا جان ...
چه میشد نظری بر ما می فکندی؟ چه میشد اگر پرده غیبت از پیش چشمانمان کنار می رفت؟ چه میشد در کنار تو عهد می بستیم و به عهدمان وفادار می بودیم؟مولای من چه میشد عشق های دروغین را , با کوله باری از خجلت و شرم روانه نا کجا اباد می کردیم و خانه دلمان را مهیای ظهورت. عشقت. قدومت
...نمی دانم چشمانی که لایق دیدار روی ماهت نیستند به چه کار می ایند؟
گوشهایی که از شنیدن ندای حقیقت عاجزند, از چه روی برایم عزیزند؟
دستانی که اکنون جسارت گناه یافته اند و در اخرت بر دندان ساییده می شوند, از چه روی منقطع نمی شوند؟
پاهایی که از صدای حقیقت پا به فرار می گذارند, و حرمتی برای وجدان قائل نمی شوند, از چه روی خشکیده و سنگ نمی گردند؟
و اما من
....منی که حرمت خویش نگاه نمی دارم
...منی که من را گم کرده ام و به جستجویش بر نمی خیزم
...منی که عابرو از خود برده ام و احساس شرمساری نمی کنم
...منی که محبوبم را می رنجانم
...منی که انتظار عشق را جز به عادت معنا نمی کنم
...منی که
مادر را بین در و دیوار می بینم و تکانی به خود نمی دهم...منی که صدای
تازیانه های نواخته شده بر قامت دردانه حسین را می شنوم و دست یاری به سوی منتقمش دراز نمی کنم...برای چه از این کره خاکی دل نمی کنم و عرصه را بر عاشقان و منتظران تنگ کرده ام؟؟؟
....واقعا چرا؟ حتما حکمتی نهفته است. پناه می برم به خدای دانای حکیم
...امیدوارم شرمنده نباشیم
...انچه گفتم تا بدين جا گفتنی است *** مابقی بگذار که ان بنهفتنی است
العجل العجل يا مولای يا صاحب الزمان
لحظه های شبانگاهی انتظار
... ![]()
![]()
![]()
هماکان شب, تنها همنشين دلتنگی های من است
...شب زيبای پرستاره ام را با هيچ روز تاريکی مبادله نمی کنم
شب توام با سکوت
,همدم اشک های من است
.شبی که همانند من از زندگی روزانه به تنگ امده است
...در سکوت بی پايانش
,در سبک بالی و انتظار زيبايش
,در درد دلها و بغض های اشنايش
,مرا از خود نمی راند
!او همچنان تنها ياور لحظه های شبانگاهی انتظار من است
...((
به نام مولای مهدی))مولا جان سلام
.امروز داشتم با خودم فکر می کردم که ما ادما مثل ماهی می مونیم. اره
...بعضی هامون ماهی کوچولوی قرمز توی حوضیم. بعضی هامون ماهی اکواریوم و نازنازی! بعضی هامون ماهی زندانی تو تنگ کوچولو. بعضی ها هم که خوش به حالشون باشه
, ماهی دریا اند و کلی افتخار.به
کوچیک و بزرگی هم اصلا کار نداره. رنگ و لعاب و خط و خال هم توفیقی نمی کنه. بگذریم از اون ماهی های خوش اقبالی که تو دریای محبت غوطه ورند و رنگ تنگ اب و حوض حیاط براشون غریبه ست. اگرم روزی اشنا بوده, الان دیگه تنگ شیشه ای شکسته و حوض ترک برداشته. مهم اون ماهی عاشقی که اخرش خودشو به دریا رسونده باشه.بگذریم. از هم قدهای خودمون صحبت کنیم. از اون ماهی هایی که تنگ براق شیشه ای اون ها رو اسیر سراب خودش کرده. دیدین که وقتی از بیرون تو تنگ اب نگاه می کنی
, همه چیز رنگ و جلا پیدا می کنه و بزرگتر به نظر میاد. بزرگتر از حقیقتی که داره.وقتی جذب بزرگی ظاهریش شدی و رفتی تو تنگ اب
, اون وقته که دیگه مزه اسیری رو خوب می چشی. اون وقته که وقتی به خودت نگاه می کنی, نه تنها بزرگتر نمی بینی بلکه کوچکتر هم می شی. انگار که اب رفته باشی! حالا بیااااا و درستش کن! چه طوری باید از اسارت تنگ شیشه ای بیای بیرون, فکر و زحمت می خواد. یه راه خوب می خواد و یک بسم الله از ته دل.یا باید خودتو اون قدر به دیواره های تنگ بکوبی که از هم بشکنه و رها بشی. یا خودتو پرت کنی بیرون و معلوم نیست راه درست رو پیدا کنی و به دریا برسی یا نرسی... یا هم با یه التماس عاجزانه و طنازی کردن زیاد
, بتونی دل صاحب تنگ و بدست بیاری و راضی کنی تا ببردت دریا. حالا هر کی به روش و عقل خودش رجوع می کنه و یکی از راه ها رو انتخاب می کنه. راه های دیگه ای هم باید باشه ولی عقل ماهی کوچولوی تو تنگ بیشتر از این گمون نکنم قد بده. تا همین جاش هم کلی هنر کرده. حالا شده حکایت ما ادمها! مایی که تو تنگ دنیا اسیریم و یه تکون کوچولو هم به خودمون نمی دیم. مایی که رنگ دریا رو به خودمون ندیدیم و اصلا عین خیالمونم هم نیست. جای تعجبه مگه نه؟!عاشقا دعا کنید ماهی کوچولو راه دریا رو پیدا کنه و برگرده به خونه گم شدش
.سلام بر کوچه پس کوچه های جاده انتظار و منتظرین رهگذر...
هنوز تو پیدا کردن ادرس جاده انتظار, منتظر یه رهگذر عاشق بودم که ادرس کوچه عاشقی رو ازش بپرسم که یه دفعه چشمم افتاد به یه اگهی رو دیوار جاده. خیلی ها وقتی به این اگهی می رسیدن راه عوض می کردن و می رفتن تو کوچه ها. از دور بودن و بن بست بودنش هم خبری نبود. وقتی دقیق شدم و رفتم تو نخ اگهی, نوشته شده بود عادت!
بعضی وقت ها عادت بین ما ادم ها معنی خوبی داره. مگه نه این که عادت به کارای خوب داشتن رضایت بخشه؟ پس چرا وقتی قدم می ذاریم تو کوچه عادت یا راه دراز میشه یا به بن بست می خوره؟
برای پیدا کردن جوابش دقیق تر شدم. وقتی از رهگذرها سوال کردم, نشستم و با خودم حساب دودوتا کردم. به یه نتیجه رسیدم.اونم این که عادت نمی تونه همیشه چیز خوبی باشه. لااقل تو وادی عشق و دلدادگی , عادت چیزی جز دوری و دور دست بودن مفهوم دیگه ای رو برای من معنا نکرد. اخه عشق و دلبری , عادت می خواد چی کار؟ یه دل پاک می خواد و بی ریا. نیازی به عادت مادت و این جور حرفها هم نداره! اصلا عادت این جا چه معنی داره؟ عشقی که از رو عادت باشه که دیگه عشق نیست
.دلی که از رو عادت برا محبوبش تنگ بشه, میشه اسمشو دل گذاشت؟ چشمی که از رو عادت انتظار بکشه و خیره بشه به انتهای جاده , یا از رو عادت اشک توش حلقه بزنه, میشه اسمشو انتظار گذاشت؟
نمی دونم. تازه بگذریم از اون عادتی که اعتیاد میاره و افراطیه
!عادت معنی های زیادی برای ما ادم ها تو زندگی روزمره پیدا کرده. عادت به خوردن غذا های رنگارنگ. عادت به تناسب اندام و روزی ده ساعت جلو اینه با خودمون ور رفتن. اینا که تازه بیرن قضیه است. بریم تو عمق داستان. با هم فکرکنیم دیگه به چه چیز هایی عادت داریم. عادتی که عادت به انجام دادنش پیدا کردیم و خودمون ازش بی خبریم
!دیگه نه خلوصی مونده نه ارادتی برا عمل. همش شده از رو عادت. ندبمون. عهدمون. العجل گفتنمون. نماز خوندنمون. حتی درد دل نوشتنمون. دیگه جلوتر نرم که دیگه از خودم بدم اومد
!وقتی فکر می کنم که به نبودن اقامون عادت کردیم, به نبودنش. به نیومدنش. به دور بودنش. به فرسنگها فاصله ای که بین عشق توی دلمون و معشوق مون انداختیم و به این فاصله عادت کردیم. به انتظاری که الفبای ظاهریش برامون شده حقیقت چشم انتظاری. وخلاصه منتظر بودن رو از یاد بردیم, واقعا نمی دونم چی باید به خودم بگم. شرم دارم
.شرم دارم از زندگی بی عشق. از بی مولا بودن و شب رو به صبح رسوندن. از بی اقا بودن و دنبالش نگشتن
.اقاجون. تو هم انتظاری هم منتظر. تو همه حقیقتی هستی که تو کل عالم سراغ دارم. اقاجون خودت برامون دعا کن تا لیاقت انتظار تو رو داشته باشیم. انتظاری که بهش عادت نکنیم
!!!سلامی به گرمی انتظار...
.همه چی تو دنیای ما ادم ها معنی خودش رو یا عوض کرده یا از دست داده. ما ادم ها خیلی مرموز و عجیب شدیم. کارای عجیب و غریبی که خودمون هم بعضی وقتها ازش سر در نمیاریم و توش میمونیم. جالبه مگه نه؟
!!!تو زندگی ما ادما, معنی همه چیز عوض شده یعنی عوض شون کردیم!! الان ها دیگه بودن معنی نبودن میده و نبودنها بودن. بعضی وقت ها شبها به روشنی روز و روزها تاریکتر از شب. دیگه کارهای خوب کردن و خوب بودن شده بی کلاسی و باعث شرمندگی و سر افکندگی. زور و ظلم و قلدری و وقاهت شده برازندگی و افتخار ما ادم های امروز
.دیگه گذشت اون زمون که پدر و مادر ها تو گوش بچه شون اذان و اقامه می خوندن و قصه عشق علی و فاطمه براشون تعریف می کردن !!! الان قصه راهزنهایی که سر همدیگر رو زیر اب میکنن و ادم فضایی ها که میان و زمین رو تسخیر میکنن, شده قصه و دنیای بچه ها. همون بچه هایی که اون زمون با شنیدن اذان مغرب دست مادر هاشونو می گرفتن و با یه چادر سفید گل گلی می رفتن مسجد محل! الان همون بچه ها دست بچه های خودشونو گرفتن و با روسری های گلی من گلی میرن پارک و سینما
!!!اون حوض کوچولوی ابی رنگی که با یه سطل قرمز ابش رو خالی می کردیم سر شمعدانی ها,الان جاشو با سونا و جکوزی عوض کرده. اون جارو و مرمری که جلوی خونه ها رو بعد از نماز صبح اب و جارو می کرد جای خودشو عوض کرده با تی کشیدن ساعت نه-ده و لنگه ظهر. دیگه اون زمون که با یه مشت نخود و کشمش یه دنیا شادی به بچه ها هدیه میدادی گذشت حالا با تمام پاستیل ها و پفک های دنیا هم نمی تونه اون شادی رو به بچه ها هدیه بدی
!!!بگذریم... هر کی ندونه فکر می کنه یه پیرزن 80-90 ساله نطقش باز شده و داره از اون قدیم ها تعریف میکنه. ولی خداییش! منی که شنیدم این طوری برای اون زمانها دلم تنگ شده حالا چه رسد به اون جمله مشهور که " شنیدن کی بود مانند دیدن " . بگذریم این همه اسمون ریسمون بافتم تا به این جا برسم که تو زندگی ما ادم ها همه چیز با گذشت دقایق عوض میشه. حتی ما ادمهایی که اون زمان عشق ,هر صبح و شام بین سفرمون بود و ادینه های انتظار را با هم میشمردیم
...امان از اون لحظات و اوج شادیها ی زندگی امروزی که همه چیز و همه امکانات رو در اختیارخودت می بینی و دلت قرصه. ولی یه ان چشم باز میکنی و می بینی تنهایی و تنها. خودتی و خودت. یه ان مشتت رو باز می کنی و می بینی توش خالیه. درست بر عکس یک دقیقه پیش که همه چیز تو دستت بود
.الان که زندگی ها شلوغ شده و گرفتاریها زیاد, وقتی دنبال چیزی می گردی پیداش نمی کنی. مخصوصا عشق و دل و این حرفا که اصلا عقل زندگی ماشینی قد نمیده واسه این جور چیز ها. اگه دنبال این حرفا همه دنیا رو هم زیر پا بذاری محال بتونی پیداش کنی. اون وقته که دیگه از پیدا کردنش نا امید میشی و یاد قصه های کودکیت می افتی. و خاطره سادگی زمان بی کلاسی رو زنده می کنی. حالاست که دیگه به کل از دود و ماشین و این حرفا خسته می شی و دلت هوای ادینه های انتظار رو می کنه. حالاست که وقتی سرت رو می چرخونی, این دل سرخ و همین عشق ناب رو میبینی که جلوی چشمات بوده و تو ندیدیش. این هم یعنی در عین بودن نبودن
!!!گاهی وقت ها ما ادم ها تو دنیای واقعی دنبال چیز هایی می گردیم که معلوم نیست پیدا بشه یا نه. اصلا شاید از پیدا کردنش منصرف بشیم. شایدم از این که پیداش کنیم و تازه بفهمیم اونی نیست که انتظارشو داشتیم, داریم ازش فرار می کنیم. واقعیت یعنی همین. وقتی کلمه وجود و ماده و واقعیت میاد وسط یه جورایی سنگدلی و ناملایمت و خشن بودن به نظرت میاد. بعضی وقت ها شک می کنیم ایا واقعیت چیزی جز اینه؟؟؟
درمقابل تو دنیای مجازی
...ما ادم هایی که همیشه چیز های قشنگ و ارزو ها ورویا هامون رو تو واقعیت جستجو می کردیم اصلا فکر نمی کردیم تو دنیای مجازی بشه به اوج زیباییها و حقیقت های قشنگ رسید
.اما وقتی دنیای واقعیت رو زیر پا گذاشتی و دیدی هیچ چی دستت رو نگرفت تازه پناه میاری به دنیای مجازی. همون دنیایی که شاید یه نمونش همین نت و وب و چت و این حرفاست. همون مانیتوری که معمولا مخاطب ماست و کیبورد زبون بی زبونی مون. یه تیکه پلاستیک و اهن . مجازی بودن بیشتر از این مگه میشه؟ همین که بشینی پشت یه صفحه شیشه ای و با نگاه کردن به لغت هاش بخندی و گریه کنی و به فکر فرو بری! با همین کیبورد چیزهایی رو بگی که با هیچ زبونی نمی شه و نمی تونی به زبون بیاری. واقعا جالبه
!قربون کارای خدا برم. تو دنیای واقعیت وقتی دنبال عشق و معشوق و مولا و دلبر می گردی کم پیش میاد که رد دندون گیری پیدا کنی... بگذریم ناامیدتون نمی کنم. امید وارم اون راهی رو که برای انتظار و جاده عاشقی پیش گرفتین همونی باشه که فکر می کنی
...اگه به اون عشقی بی پایان که هدفت بود رسیدی و دیدی راه رو درست اومدی ما رو هم دعا کن
.ولی از همین دنیای مجازی که هیچ انتظاری ازش نداری بعضی وقت ها چیزهایی پیدا می کنی که تو هیچ واقعیتی پیدا نمیشه. وقتی تو کوچه خیا بان های روزگار قدم می زنی و عمرپرونی می کنی. همه چیز تو مادیات خلاصه شده. صبح که از خواب پا میشی و تو خیابون سر می زنی به جای عشق مولا و اماده شدن برا دراوردن لباس انتظار می بینی همه در تکاپو هستن. همه دارن می دوند همه دارن خودشون رو برای مخارج پرذرق و برق زندگی به در و دیوار می کوبن و از هر دروغ و قسمی هم کوتاهی نمی کنن. تازه اون هایی هم که مرامشون عشقه و انتظار پیشه شون . اگه خیلی هنر کنن جمعه ها رو ندبه و سمات می خونن. کار به این بزرگی؟
!!!به قول یکی از دوستان تو مساجد پر تجمل و پر زرق و برق یه تعداد محدودی نشستن و ندبه می کنن و پاس شدن چکها و واحد هاشونو از خدا می خوان. اگه یه کم فکر کنیم می بینیم جمله تکون دهنده ای برای همه ما امروزیها
.حالا وقتی تو کوچه پس کوچه های بن بست زندگی قدم بزنی می فهمی من چی میگم. اون وقته که پناه می بری به مجاز و خیال. به دنیای عجیبی که به قول با کلاس هااااا نت و چت باشه. دیگه این جا از هیچ کس و هیچ چیز انتظاری نداری. اخه بین این همه ادم واقعی هیچ چی دستت رو نگرفته حالا از دنیای مجازی چه توقعی میشه داشته باشی
!!!ولی این جاست که کار های خدا ادم رو حیرت زده می کنه. اون صبح های سفیدی که تو شبهای زندگی دنیوی دنبالشون بودی تو همین دنیای نت پیداشون می کنی. اون یارهای غریبی که تو دنیا گم شده بودن الان تو نت پیدا شدن. انتظار یارها و اسمان ها. اسیرهای فراق و غروبات بقیع و جمعه. حتی گل های یاسی که بین در و دیوارهای شهری دنبالشون بودی, تو اتاق ها و کنفرانس های نت می تونی پیداشون کنی. مظلومان و مسیحا های سبک بال. برات کربلا و بچه هیئتی و چادر نمازها رو می تونی این جا با هم ببینی. این جا درد هجران و نفس زکیه بوی نوبهار و تنهایی میده. این جا وقتی اتون ملکه به اون بزرگی با ملک الموت کنار هم اروم سر میکنن . وقتی به یاد مهدی و فاطمه زهرا , یا حق می گی و رها میشی روهوا و حباب هاش. وقتی بصیرت رو در وجود بی مرام ها پیدا میکنی. وقتی وروجک و زبل و کنجد رو تو اشک و دلبری خلاصه می کنی. وقتی می بینی ستاره ها به دنبال امید روزی که نورشون و از دنیای حقیقت باز پس بگیرن این جا کنار هاله ها و هما ها منتظر نشستن و دارن همدیگر رو ارشاد می کنن . سید و عادل و عباس و حاج رضا , اخوی شدن و مذهب جعفری رو به بهانه میلاد نور به حسین و روح ا..ها تبریک میگن و
...از دنیای واقعی شرمنده می شی. واقعیتی که توش هیچ کدوم از این صفا ها و صمیمیت ها رو نداره
.مولا جان ... تو را قسم به تنهایی و سرگشتگی همه محبان و عاشقات بیا
.خدایا خودت گفتی دعا در حق دیگران زود مستجاب می شه. حالا قسم به همه دلتنگی های عاشق های گمنام عرصه زندگی, ظهور اقامون رو برسون . فکرشو بکنین اگه هر محبی یه بار العجل بگه چقدر می تونه ظهور اقا رو نزدیک کنه
!!پس بیاین با هم دعا کنیم و یه العجل از ته دلمون بگیم . پس.. اللهم عجل لولیک الفرج. یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی
.به قول یکی از عاشق های بزرگوار "
مرامتون عشق و عشق تون مهدی فاطمه "از برگ برگ صفحات دل تا صخره های سنگی بی دل
سلام و سپاسی بی منتها تقدیم می کنم از اعماق وجود بر استان کبریایی حضرت دوست
دوستی مان بی صدا بود. بی صدا تر از بال زدن های فرشتگان. در عالم خیال, فرشته کوچکی بودم که دلتنگی برایم معنا نداشت. عشق و نور و امید بند بند وجودم را در احاطه خود داشت. سرخی معنای سرخ بودن می داد و ولاغیر. دنیا همه سبز بود و نیلی پرتو بودنش. انتظارو وصالم تواما شیرین بود. شیرین تر و گواراتر از شهد و عسل
.اما چنان که پرده خیال را کنار زدند و کره خاکی را با تمام سیاهی هایش نشانم دادند, بالهایم را یکی یکی چیدند, ان هم در پاییزی که فکرش را نمی کردم. می خواستم به خود بقبولانم که برای پر کردن دایره باورم از رنگ سرخ و سبز و نیلی, رنگی پررنگ تر از سفید وجود ندارد. سفیدی که دوستی ان را مهیا می کرد, عشق ان را پررنگ می کرد, وانتظار ان را جلا می بخشید. اولش باورم نمی شد. یعنی به نفعم بود که باورم نشود.اما چه کنم که باورم نیمه پر شد! ابتدا که شروع به نگاشتن کردم, والفبای انتظار را بر روی کاغذ پیاده نمودم, گمان می کردم خیالم به حقیقت پیوسته. فکر می کردم همدمی را که همیشه به دنبالش بودم, تا نامه های سر به مهرم را به دست امانتدارش بسپارم و روانه صاحب نامه اش کنم را یافته ام. با خود می گفتم, حالا دیگر احساس دلتنگی نمی کنم. و تمام گفته ها و نا گفته هایم را با همدل و همرازم یکی می کنم. اما... اما نمیدانم, چرا پاییز دلم این قدر زود امد. زودتر از بهار, وزود تراز وقت درو.عشق ها و نورها که همبازی خیالات و اوهام در دنیای زیباییها بودند جای خود را به غمی سنگین در دنیای خاکی ادم بزرگها داده بودند. گاهی این غم چنان بر کناره های احساسم می کوبید که من ابری می شدم و می خواستم ببارم. واین باریدن, سر فصل حاصلخیزی و بهاری زیبا به دنبال داشت
.در این کره خاکی پر از جدایی ها و فراق ها, پر از نا ملایمات و از یاد بردنها , پر از خاطره ها و پند ها و بر باد دادن ها, چه باک از تنهایی و فراق؟
یگانه چیزی که تاریکی و خلوت خلا را گلستانی از گلهای یاس و شقایق و نرگس می کرد, انتظار بود. انتظار
...انتظاری که همه از دست رفته ها را دوباره نوید امدن می داد. پاییز کهنسال را نوید بهار و بهار شدن می داد. سیاهی ها را نوید سرخ شدن, سبز دیدن, ونیلی چشیدن
.هم اکنون نیز به این امید سرفصل ها را یکی پس از دیگری می گشایم که انتظار از یاد رفته را دوباره به دلهای سیاه اندودمان باز گردانیم و خیال های شیرین و ناب کودکی مان را حقیقت زندگی جوانی مان نماییم
.به امید انتظار... به امید دوست... به امید عشق
...تا سر فصل بعدی صفحات انتظار, منتظر باشید و چشم به راه نیم نگاه مهدی فاطمه
.انچه گفتم تا بدین جا گفتنی است **** ما بقی بگذار که ان بنهفتنی است
وای بچه ها از همتون معذرت می خوام. می دونم یه کم زیادی قلمبه سلمبه شد. ببخشین دیگه. یه دفعه ای شد. قول می دم سعی کنم که دیگه تکرار نشه. وبلاگ اول و حرف اول رو زدن واقعا کار سختیه
.اگه ایراد ها و چرندیات شو بهم گوشزد کنین حتما اصلاحشون می کنم. پس منتظر نظرات شما دوستان اینترنتی هستیم
...