صفحات انتظار در فراق گل نرگس
سلام بر آنان که در فراق یار در کوچه پس کوچه های تنهایی سر به دیوار انتظار نهاده اند و چشم به راه ...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ توسط عبد عاصی |

بسم الله الرحمن الرحیم

یه شعر بسیار زیبا و پر مضمون برای بچه ها و بزرگترهاشون!

امیدوارم لذت ببرید.

خدا به همه دستاندرکاران تولیدش رو اجر بده

من بچـــــــه شيعه هستم                 خــــــدا را مي پرستـــــــم

خـــــــــــداي پـــــاک و دانا                    مهـــــربــــــان و توانـــــا

پيـــامبـــــرم محــــمـــــــــد                   که با او قـــــــرآن امـــــــد

ديـــن را به ما رسانــــده                  او ما را شيعه خــــــوانده

دختــــــــر او زهــــــرا بود                    فاطــــمه کبـــــري بـــــود

فداي ديــــن شد جانــــش                  لعنــــت به دشمنانــــــش

در روز عيـــــــد غديـــــــــر                  بر ما علــــي شد اميـــــــر

اميـــــــــر مومنيـــن است                   امــــام اوليـــــن اســـــت

امــــــــام دوم مـــــــــــــــا                    بخشنـــده بود و تنــــــــها

نام ايشان حســــــن بود                  صبور و خوش سخن بود

حسين که شاه دين است                  امــــــام سوميـــــن است

شهيـــــد کربــــــــلا شــــد                    تربـــــــت او شِـــــــفا شد

وقتي که آب مي خـورم                   بر او ســـــلام مي کنــــــم

چهــارم امـــام سجـــــــاد                    به ما دعــــــــاهـــا ياد داد

هريک از ان دعــــا هــــــا                    پر معنــــــا است و زيبـــا

پنجـــم امـــــــــام باقــــــر                    که عـــــلم از او شد ظاهر

شاگـــــردها تربيـــت کرد                    اســـــلام را تقويـــــت کرد

ششـــــم امام جعفــــــــر                  براي شيـــــــعه رهبــــــــر

صـــادق و راستـــگو بود                   خـــــــــدا هم يـــــار او بود

هفتــــم امام کاظــــــــــم                   صبـــــــــــور بود و عالــم

اگر چه در زنــــــدان بود                    معلـــــــم جهـــــــــان بود

امـــــــام هشتـــــم مــــا                   امـــــــام رضــــــــاي والا

اميــد شيعيــــان اســت                    چقدر مهــــــــــربان است

نهــم امــــام جـــــــــــواد                     رحمت حــــــــق بر او باد

کريــم و بخشــــنده بود                    مـــاه درخشنــــــــــده بود

دهـــــــــم امـــــام نقــــي                 پــــــــاک دل و متــــــــقي

هـــــادي راه ديــــــن بود                 يــاور مــــومنيــــــــن بود

يـــــــــازدهم عســــکري                  از همــــــه عيــب ها بري

در خـــانه بود زنــــداني                   شهــــــــــيد شد در جواني

يازده امام معصــــــــوم                   شهيد شدند چه مظلــــــوم

ولي به امـــــر خـــــــدا                    امــــــــام آخـــــــــــر مــــا

از چشــــم مـــردم بــــد                    غايــــــــب شد و نيــــــامد

هــزار و چنديــــن ساله                   شيعــــــــــه در انتــــظاره

بالاخــــــره يـــــه روزي                     مي شه وقت پيـــــــروزي

مهـــدي ظهور مي کنه                    دشمـــــن رو دور مي کنه

جهان مي شه پر از گل                   نرگــــــس و ياس و سنبل

مـا بچــه هاي شيـــــعه                   دعـــــــا کنيم همـــــــيشه

بـــــا هـــــم بـــگيـــــــــم                     خدايـــا بيـــــار امام ما را

 

لینک دانلود فایل صوتی شعر من بچه شیعه هستم

اللهم عجل لولیک الفرج


برچسب‌ها: شعر, سرود کودکانه, بچه شیعه
نوشته شده در تاريخ شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ توسط عبد عاصی |

تلنگری بر منتظران مهدی...!

حسین را منتظرانش کُشتند...


برچسب‌ها: تلنگر, مهدی, حسین, محرم
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ توسط عبد عاصی |

نمونه اي از نهي از منکر امام باقر علیه السلام:  

ابوبصير گويد:

در كوفه براي زني قرآن مي خواندم . يك بار در موردي با او شوخي كردم ! بعد از مدتي كه به خدمت امام باقر علیه السلام رسيدم مرا مورد مذمت و سرزنش قرار داد و فرمود:

كسي كه در خلوت مرتكب گناه شود خداوند به او نظرلطف نمي كند. چه سخني به آن زن گفتي ؟

-از روي شرم و حيا سر در گريبان افكندم و توبه كردم .

 امام باقر علیه السلام فرمود: شوخي با زن نامحرم را تكرار نكن.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط عبد عاصی |
بسم الله الرحمن الرحیم
 
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
 
 
«اللهم عرفني نفسک فانک ان لم تعرفني نفسک لم اعرف نبيک.

اللّهم عرفني نبيک فانک ان لم تعرفني نبيک لم اعرف حجتک.

اللهم عرفني حجتک فانک ان لم تعرّفني حجتک ضللت عن ديني؛»


پروردگارا! خود را به من بشناسان که اگر خود را به من نشناساني، نميتوانم پيغمبرت را بشناسم.

پروردگارا! پيغمبرت را به من بشناسان که اگر پيغمبرت را به من نشناساني، نميتوانم حجت تو را بشناسم.

پروردگارا! حجت خود را به من بشناسان، که اگر حجت خود را به من نشناساني، دين خود را از دست ميدهم، و گمراه خواهم شد".

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

اللهم عجل لولیک الفرج


برچسب‌ها: اللهم عرفني نفسک
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۲ توسط عبد عاصی |

    امام جواد علیه السلام:

ثلاث يبلغن بالعبد رضوان الله تعالي: کثرة الاستغفار، و لين الجانب، و کثرة الصدقة
(مسند الامام الجواد، ص 247)

سه چيز است که بنده را به رضوان خدا مي رساند:

1 - زيادي استغفار، 2- نرمخويي، 3 - صدقه بسيار دادن

التماس دعا

اللهم عجل لولیک الفرج


برچسب‌ها: حدیث, امام جواد, رضوان الهی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ توسط عبد عاصی |

«بسم الله الرحمن الرحیم»

السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه...

زندگی دفتری از خاطره‌هاست؛

یك نفر در دل شب، یك نفر در دل خاك...

یك نفر همدم خوشبختی‌هاست

یك نفر همسفر سختی‌هاست؛

چشم تا باز كنیم،

عمرمان می‌گذرد، ما همه رهگذریم؛

آنچه باقیست فقط خوبیهاست...

   

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت:

-          بین شما کسی هست که مسلمان باشد!!!!؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد!
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت:

-          آری من مسلمانم!

-          جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت: با من بیا!

پیرمرد بدنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند،جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک او احتیاج دارد!

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را نیز برای کمک با خود بیاورد!

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید:

-          آیا مسلمان دیگری هم در بین شما هست؟!!

افراد حاضر در مسجد یا دیدن چاقوی خونی وحشت زده همه نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند!! پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: ای نامسلمانان! چرا به من نگاه میکنید!!! به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود!!!

 

داشتم به این فکر میکردم که آیا واقعاًًً همۀ ماهایی که ادعای مسلمانی و منتظری داریم، تا چه حد استواریم و راست میگیم؟؟

اگه مسلمانی و شیعی بودن، خطری برامون داشت، باز هم شیعه و منتظر می مونیم؟

یا میزنیم زیر همه چیو ................

یا سریع الاجابة...!
ما رو کامل، و لایقِ حضور کن، تا بواسطۀ اون فرج مولامون برسه...

التماس دعا

اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ توسط عبد عاصی |

«بسم رب المهدی»

رسول الله صلی الله علیه و اله و سلم می فرمایند:  

مَنْ لم يُغفَرْ لَهُ في شَهرِ رمضانَ ففِي أيِّ شهرٍ يُغفَرُ لَهُ؟!

كسى كه در رمضان آمرزيده نشود، پس در كدام ماه آمرزيده شود؟!

منبع: (ميزان الحكمة،ج4،ص521)

  

چند روز بیشتر تا فصل آمرزیده شدن باقی نیست.....

کاش به هوش بیایم....

التماس دعا

اللهم عجل لولیک الفرج


برچسب‌ها: ماه رمضان, حدیث, آمرزش, رسول خدا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ توسط عبد عاصی |

بسم الله الرحمن الرحیم

میشه گفت همزمان با شروع کار بلاگفا، این وبلاگ هم آغاز به کار کرد...

از سال ۱۳۸۴ تا الان که سال ۱۳۹۲

هر هفته حداقل یک مطلب...

ماه رمضان هر روز یک مطلب...

که با همین مطالب، چند بار در جشنواره های مختلف (صفحات انتظار در فراق گل نرگس) حائز رتبه شده و جایزه گرفته...

از سازمان ملی جوانان گرفته تا جشنواره های استانی...

اما یک روز از خواب بیدار میشی و وقتی به وبلاگ سر میزنی میبینی همۀ مطالب، یک باره و کاملاً بدون دلیل پاک شدن و وبلاگ خالی خالیه....

دریغ از یک مطلب.....

به مسئولین بلاگفا نامه میزنی و حداقل میخوای علت رو بدونی ولی دریغ از حتی یک پاسخ......

بنظر شما چکار میشه کرد؟


برچسب‌ها: سوالی بی پاسخ از بلاگفا, پاک شدن مطالب وبلاگ, بلاگفا, وبلاگ
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲ توسط عبد عاصی |

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه یا صاحب الزمان

ادرکنی...

شاید پریدن یک بارۀ همۀ مطالب صفحات انتظار، تلنگری باشه برای منِ عبدعاصی...!

برای اینکه به خودم بیام...!

برای اینکه برگردم به صفحات انتظارم...!

برای اینکه بهم بفهمونه........!

الهی العفو....

الهی العفو


برچسب‌ها: یا صاحب الزمان, یا مهدی
نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم مرداد ۱۳۸۴ توسط عبد عاصی |

«بسم الله الرحمن الرحیم»

به نام ایزد منان آغاز می کنم این صفحات حاکی از وجودم را، روحم را، و آنچه را که در آن نهفته است... 

ورق می‌زنم، برگ برگ صفحات دلم را، به این امید که شاید...! شاید...، روزی برسد به دست آنکه مخاطب نگاشته‌هایم است...  

در عالم کودکی، دوستی‌مان بی‌صدا بود. بی‌صدا‌تر از بال‌زدن‌های فرشتگان...
در عالم خیال، خود نیز فرشتۀ کوچکی بودم که دلتنگی برایم معنا نداشت. عشق و نور و امید، بند بند وجودم را در احاطۀ خود داشت. سرخی معنای سرخ بودن می‌داد و دیگر هیچ!
دنیا همه سبز بود و نیلی، پرتو بودنش. انتظار و وصال، هر دو شیرین بود. شیرین‌تر و گواراتر از شهد و عسل...!

اما چنان که پردۀ خیال را کنار زدند و کرۀ خاکی را با تمام سیاهی‌هایش نشانم دادند، گویی بال‌هایم را یکی یکی چیده باشند، آن هم در پاییزی که هرگز فکرش را نمی‌کردم.

می‌خواستم به خود بقبولانم که برای پرکردن دایرۀ باورم، از رنگ سرخ و سبز و نیلی، رنگی پررنگ‌تر از سفید وجود ندارد. سپیدی‌ای که دوستی آن را مهیا می‌کرد، عشق آن را پررنگ می‌کرد، وانتظار آن را جلا می‌بخشید.

 

اولش باورم نمی شد. یعنی به نفعم بود که باورم نشود!! اما چه کنم که زندگی چیز دیگری در گوشم زمزمه می‌کرد!

این دوگانگی و تضاد، مرا به سمت و سوی انتظار کشاند! انتظار کسی‌که، وقتی بیاید، همۀ توهم‌ها و سیاهی‌ها را از دنیایمان ترد خواهد کرد و رؤیاهای شیرین کودکی‌مان را محقق خواهد ساخت...

 

آن هنگام که شروعِ الفبای انتظار را خط خطی می‌کردم، گمانم این بود که رؤیایم به حقیقت می‌پیوندد.

فکر می‌کردم، همدمم را که همیشه به دنبالش بوده‌ام، تا نامه‌های سر به مهرم را به دست امانتدارش بسپارم و روانۀ صاحبِ نامه‌اش کنم را یافته‌ام!!
با خود می‌گفتم، دیگر احساس دلتنگی نخواهم کرد! دیگر می‌توانم تمام گفته‌ها و ناگفته‌هایم را با همدل و همرازم یکی کنم. اما... اما نمی‌دانم، چرا بهار و پاییز دلم این‌قدر به هم آمیخته بود. گاه پاییز زودتر از فصل درو می‌آمد و حتی زودتر از فصل بهار...

عشق‌ها و نورها که همبازی خیالات و اوهام در دنیای زیبایی‌ها بودند، جای خود را به غمی سنگین در دنیای خاکی آدم بزرگها می‌دادند. گاه گاهی این غم چنان بر کناره‌های احساسم می‌کوبید که، ابری می شدم و می‌باریدم...
و این باریدن، خود، سرفصل حاصل‌خیزی و بهاری زیبا بود...!

و هنوزم که هنوز است، فاصلۀ میان پاییز و بهارم، به باریکی تار مویی‌ست و دائم مرا با خود به این سو و آن سو می‌کشاند...

 

اما باید بپذیرم که در این کرۀ خاکی پر از سیاهی‌ها و قصاوت‌ها، پر از ناملایمات و از یادبردن‌ها، پر از خاطره‌ها و پندها و بر باد دادن‌ها, چه باک از تنهایی و فراق؟

اما مطمئنم، یگانه چیزی که امید به زندگی در این دنیای تاریکی‌ها را ممکن می‌ساخت، همان انتظار بود! انتظار...!
انتظاری که بوی گل‌های یاس و شقایق و نرگس را هرازگاهی به مشامم می‌رساند...

انتظاری که به همۀ از دست رفته‌ها، دوباره نوید آمدن می‌داد. پاییز کهنسال را نوید بهار...
سیاهی ها را نوید سرخ شدن، سبز دیدن، و نیلی چشیدن...!

هم اکنون نیز به این امید سرفصل‌ها را یکی پس از دیگری می‌گشایم که دوباره انتظار از یاد رفته را به دل‌ سیاه اندودم باز گردانم و إن‌شاءالله، خیال‌های شیرین و ناب کودکیم را، با یادآوری قرآن و سنت، به حقیقت زندگی جوانی‌ام تبدیل نمایم.

پس به امید انتظار... به امید دوست... به امید عشق...

تا صفحۀ بعدی صفحات انتظار، منتظر باشید و چشم به راه نیم‌نگاه مهدی فاطمه... إن‌شاالله

آنچه گفتم تا بدین‌جا گفتنی است          ما بقی بگذار، که آن بنهفتنی است 

«اللهم عجل لولیک الفرج»


برچسب‌ها: دلنوشته
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر